بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، ابتهاج

 گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این


باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این 

پی نوشت

حس می کنم مغزم دیگر قدرت تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از منطق و عقلانیت شده. به یاد پوستین وارونه می افتم...