بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آنچنان
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان ، اخلاق

پریروز آمد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. انگار دو ساعت زمین بر مدار ما می چرخید. از برخورد بعضیها ناراحت بود گاهی بغض می کرد. گفتم این حرفهایی که می زنند در مقایسه با سختیهایی که می کشم حکم نقل و نبات را دارد.

 داستان پیامبر با آن پیرزن یهودی را برایش گفتم. پیرزن هر روز در مسیر حرکت پیامبر قرار می گرفت و از بالای پشت بام خاکستر و خاکروبه می ریخت. یک روز پیامبر  مثل هرروز از همانجا رد شد و دید خبری از خاکستر و خاکروبه نیست. از همسایه ها سراغ پیرزن را گرفت. فرمود : ما در اینجا دوستی داشتیم که هرروز یادمان می کرد اما امروز پیدایش نیست. همسایه ها گفتند مریض شده. پیامبر به عیادتش رفت ... پیرزن گفت : اشهد ان لا اله الا الله

گفت مردم وقتی قدر چیزی را می فهمند که از دست بدهند. صحبتهایمان که تمام شد یک جورهایی دلم گرفت و این شعر را گفتم

مهربان نیستند آدمها

همزبان نیستند آدمها

بی تو یک عمر زنده می مانند

مثل جان نیستند آدمها

گفتم از عشق بارها و دریغ

نکته دان نیستند آدمها

در سماعی چنین خیال انگیز

دف زنان نیستند آدمها

چون زمین پایمال و در زنجیر

آسمان نیستند آدمها

اینچنین سرد اینچنین بی مهر

آنچنان نیستند آدمها !