بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آن اقیانوس سپید
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حج

زبان عربی زبان قشنگی است. مثلا، وقتی مهماندار هواپیما اعلام می کند که «تا دقایقی دیگر در فرودگاه تورنتو هبوط خواهیم کرد» با خودت می گویی چه کلمه ی مناسبی به کار برد. 

***

هر روز که می گذرد حس می کنی که چقدر دلتنگ آن فضای اولیه و بدوی هستی. فضایی که در آن از عطر و شانه خبری نیست. تنها تن پوش تو دو تکه پارچه دوخته نشده است و در آنجا هیچ فرقی بین دکتر و کارگر نیست. چرا که همه مهمان خدا هستند و در این مهمانی قرار است همه یکسان باشند. احساس می کنی که باید بنشینی و ساعتها فکر کنی به آن ۴ روز که رها بودی در آن اقیانوس سپید، تا بفهمی چه خبر بود؟ کجا بودی؟ چه کردی؟ چرا کردی؟ باید این تصویرها را هر روز مرور کنی شاید رازی بگشایی از این سنت ابراهیمی و محمدی: تصویر آدمهایی که مثل مور و ملخ از کوه رحمت بالا رفته بودند. سیل سپیدپوشان در منا و موج میلیونی حجاج گرداگرد بیت عتیق.

و چه لذتی داشت وقتی در مسجد پدرت، پیامبر اعظم (ص)، سوره یوسف را می خواندی که تالله لقد آثرک الله علینا...  و مویه می کردی که یا ابانا استغفر لنا ... و به هزار زبان سوره ضحی را برایش می خواندی که فاما الیتیم فلا تقهر و اما السائل  فلا تنهر و دلت پر از امید می شد وقتی می خواندی و لسوف یعطیک ربک فترضی و یادت می آمد که این پیامبر، رحمة للعالمین است ...

و به بقیع می رفتی و می سوختی وقتی یادت می آمد که فرمود قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و عقب مانده ترین آدمهای دنیا که هیچ منطقی حالی شان نمی شود با دستارهای قرمزشان و نگاه تحقیر آمیزشان روبرویت رژه می رفتند و نمی گذاشتند که کتابی بگشایی و دعایی بخوانی...

***

 دیروز که به دانشگاه رفتم خیلی از بچه ها مرا نشناختند از کنار دستم رد می شدند و متوجه حضورم نمی شدند. نمی دانستم این چند تار مو اینقدر به آدم تشخص می دهد که با برداشتنش موجودی ناشناخته می شوی!  به زودی این موها بلند می شوند و  دوباره همان آدم شناخته شده می شوم. آدمی که از آن دنیای سفید هبوط کرده به این دنیای رنگارنگ و به رنگ جماعت در آمده.