بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خیابان یانگ
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

این روزها دلتنگی عجیبی دارم. شاید چند روزی چیزی ننویسم. بجای همه چیزهایی که نخواهم نوشت این داستان را نوشته‌ام. این فقط یک داستان است.

 

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است.

 

خیابان یانگ                             THE YONGE STREET

 

من مردی بی شناسنامه‌ام که بیست و پنج سال است دارم در خیابان یانگ راه می‌روم و هنوز به انتهای آن نرسیده‌ام و نمی‌دانم قرار است کی به انتهای آن برسم. خیابان یانگ طولانی‌ترین خیابان دنیاست، خیابانی به طول 1200 کیلومتر که آمریکا را به کانادا وصل می‌کند و از بسیاری از شهرها مثل نیویورک و تورنتو بزرگترین شهرهای شمالی و دریاچه زیبای اُنتاریو- بیکران آبی رنگی که همیشه رؤیای چند ساعت پارو زدن روی آن را دارم- می‌گذرد. همیشه دورترین جای این خیابان مستقیم که می‌توانم ببینم شب است، تاریک است و هرچه راه می‌روم و حتی به شبی که خیال می‌کردم پایان این راه است می‌رسم، بازهم در نهایت نگاه من شب است. باید آخر این خیابان قطب باشد که نیمی از سال شب است ونیم دیگر . . . ؟

در خیابان یانگ، انسانها، ارابه‌ها و ماشینها همه به جلو حرکت می‌کنند و هیچکدام هیچوقت متوقف نمی‌شوند. انگار این خیابان را طوری ساخته‌اند که برآیند همه نیروها صفر باشد، آن وقت هر کسی را با یک سرعت اولیه به یک حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت واداشته‌اند.

اگر از حرکت بایستی، هرآن، انسانی، ارابه‌ای، ماشینی از روی تو رد می‌شود، پس باید مدام راه بروی و حتی نمی‌توانی چهره کسانی را که از کنارت رد می‌شوند یا تو از آنها سبقت می‌گیری، ببینی، کسی سر بر نمی‌گرداند، دستی تکان نمی‌دهد، تو را صدا نمی‌زند... و همینطور روزها و شبها می‌گذرند و تو راه می‌روی و راه می‌روی و راه می‌روی بی آنکه دریای آبی چشمی را سیر تماشا کنی.

 

حالا پیکرة جوانی را می‌بینم که از من سبقت می‌گیرد، لاغر اندام و میانه قد، کیف سفیدی روی شانة چپش انداخته و بی اعتنا به هرچه پیرامون اوست از کنار من رد می‌شود. تنها سهمی که از زیبایی‌اش به من می‌رسد، دیدن موهای بلند و بلوند اوست که در هبوطی آبشارگونه نیمدایره‌ای طلایی روی گودی کمرش شکل داده. آفتاب که به موهایش می‌رسد از طلای کلکته درخشانترند. نمی‌دانم چرا موهای بلندش را نبسته؟ شاید می‌خواهد باد لابه‌لای موهایش بازیگوشی کند و تارهایش را به هوا بیندازد، باد هم مثل آب، مثل خاک، کودک بازیگوشی است که در مقابل تو با سروصدای زیاد توپ بازی می‌کند و تا گل می‌خورد گریه و زاری راه می‌اندازد و تو مجبوری او را تحمل کنی. با این همه، حس می‌کنم اگر این باد نبود چیزی از شکوه موهایش کم می‌شد.

هرچه تلاش می‌کنم این آهنگ یکنواخت قدمهایم را بشکنم نمی‌توانم. بیست و پنج سال است که پاهایم مثل پاندول ساعت با ضرباهنگی ثابت در حرکتی که هیچ اختیاری برای شتاب بخشیدن به آنها ندارم، رفت و آمد می‌کنند. زن ذره ذره دور می‌شود، من ذره ذره عقب می‌افتم و سعی می‌کنم در خیالم چهرة او را ترسیم کنم...

 

حتماً پیشانی بلندی دارد، سفید و بلند با دو ابروی کشیده که انتهای آن متوجه بالاست. چشمهایش باید از آن چشمهای آبی روشن باشند که وقتی در تابش آفتاب قرار می‌گیرند حتی صدفهای ته دریا را نمایان می‌کنند. مردمکهایش دو جزیره خالی در آن دریای آبی هستند که در نیم‌کره‌ای سفید شناورند و وقتی به چپ و راست نگاه می‌کند  دو کودک بازیگوشند که تاب سواری می‌کنند... همانجا در چشمهایش متوقف می‌شوم و پایین تر نمی‌آیم. می‌ترسم که او را با بالهای سپید و تاجی از برگهای زیتون بر فراز معبد آکروپولیس مجسم کنم.

 

هنوز در تبسم ترسیم چشمهای او هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و البته چند تار دیگر از موهایم سفید شده و خوشحالم از اینکه این دوروبرها آینه‌ای نیست تا خودم را در آن ببینم، اگرچه او حتماً در کیف سفیدش آینه‌ای دارد که گهگاه خودش را در آن می‌بیند،دستی به سر و رویش می‌کشد، موهایش را مرتب می‌کند و از آن همه زیبایی که دارد لذت می‌برد. شاید بد نبود اگر من هم اینقدر دست خالی نبودم، کیفی داشتم یا لااقل آینه‌ای که خودم را در آن مرتب کنم. دلم می‌خواهد دستهایم را بالا بیاورم و با فشار انگشتانم موهای احتمالا آشفته‌ام را مرتب کنم، اما نمی‌توانم ... دستهایم – این دو تکه گوشت آویزان- در نوسانی تقدیری و هماهنگ با پاهایم مثل پاندول ساعت جلو و عقب می‌روند. از دست این دستها که هیچوقت کمکم نکرده‌اند عصبانی می‌شوم، اما خودم را دلداری می‌دهم و با خودم می‌گویم حالا آینه هم که نباشد وقتی به او برسم یک لحظه در چشمهایش نگاه می‌کنم و در آن آینه آبی صیقلی خودم را می‌بینم و تا بیاید حرفی بزند یا سر صحبت را باز کند، خودم را مرتب می‌کنم... و بعد خودم را می‌بینم که موهایی بلند و بلوند دارم با موجهایی هماهنگ... و پیشانی سفید و بلند... و چشمهای آبی روشن که مثل آسمان تهران پس از بارش بارانهای بهاری روشن و درخشان است ... بدون کودکان بازیگوش ... با بالهایی سپید و تاجی از برگهای زیتون ...

 

هنوز در ترسیم امواج آبی چشمهای خودم هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و نمی‌فهمم چند تار دیگر از موهایم سفید شده. با خودم می‌گویم بالاخره او خسته می‌شود یکجا می‌ایستد و من به او می‌رسم و اگر سر صحبت را باز نکرد حتی به او نگاه نمی‌کنم، بی اعتنا از کنارش رد می‌شوم و آنوقت او که کیفی ندارد یا اگر داشته باشد در آن آینه‌ای ندارد وقتی وسوسه موهای بلوند و چشمان آبی مرا ببیند خودش را به آب و آتش می‌زند و دنبال سرم راه می‌افتد، اما من سریعتر از او حرکت می‌کنم آنقدر سریع که نتواند به من برسد و بعد روزی صدبار پشیمان می‌شود از اینکه چرا وقتی از کنارش گذشتم سر صحبت را باز نکرد و با من حرف نزد . . . و دوباره نمی‌فهمم که چند روز و چند شب دیگر گذشته و چقدر از موهایم سفید شده.

 

هنوز خیابان یانگ دارد راه می‌رود و من شبح لاغراندام زنی را می‌بینم که روی زمین افتاده و حتماً کیف سفیدی روی شانه چپش بوده. نزدیکتر که می‌رسم می‌بینم نیمی از موهایش ریخته و نیم دیگر سفید شده و صورتش مثل کویرهای بی باران پر از چین و چروک است، انگار که هفتاد و پنج ساله باشد و چشمهایش. . . هیچ چیزی نمی‌بینم جز دو کاسه گود شده دو حدقه خشک که انگار هیچوقت در آنها چشمی نبوده . . .