بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب بیداری
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، حسب حال

یکی از نادلپذیرترین کارها در عالم بیل زنی، پاسخ به نظرات داوری است که مقاله ات را تا ته خوانده و 16 تا ایراد گرفته، 12 تایش را جواب داده ای و  4 روز است که گرفتار 4 ایراد باقی مانده ای و دلت می خواهد یقه ات را جر بدهی که داور محترم گفته مقدمه ی مقاله را دوباره بنویس تا من بفهمم لیلی مرد بوده یا زن ... و داور محترم نمی داند که نوشتن مقدمه چقدر سخت است... و دلت می خواهد یقه اش را جر بدهی... و استاد محترم نهی کرده اند از اینکه به تندی جواب داورها را بدهی و همین که مقاله ی ما را برای این مجله پذیرفته اند زهی منت... و البته رعایت احترام استاد، ممد حیات است و اجبارا دلت می خواهد یقه ی خودت را جر بدهی که چرا در عالم علم هم باید باندبازی و دار و دسته بازی باشد و نتیجه اینکه ساعت 1 بامداد است و  فقط دو خط از مقدمه را نوشته ای و تعطیلات پایان هفته را بر باد داده ای برای این دو خط...

و دو خط موازی به هم نمی رسند...

و تو تمام عصبیتت را در یکی دو بیت شعر حواله می کنی و خدا این شاعرانگی نیم بند را به مقتضای حکمتش به تو داد که سوپاپی باشد مر طبع لطیف را

به خاک تیره نشاندند سربداران را

بهار معجزه خواندند این زمستان را

کدام حنجره ی سبز مرد میدان است

که بشکند شب خاموش نا امیدان را؟

و این حنجره ی سبز، تو را به 12 سال قبل می برد و شور و نشاط آن روزها و طنز معروف گل آقا و کارناوال عصر عاشورا و بازی ایران و استرالیا و ...

و از برکت دنیای مجازی، مستقیم، صدای آن حنجره ی سبز را از نصف جهان می شنوی که از پاسپورت ایرانی می گوید و همردیف شدن با سومالی

و نذر می کنی برای این حنجره ی سبز ... و تاریخ پتکی بر سرت می کوبد که با این یک گل بهار نمی شود و اگر بشود هر 9 روز یک خزان از راه می رسد و کشوری که به شدت پلاریزه شده و حتی امام زمان هم در آن مصادره شده برای منافع یک جناح، با این نوارهای سبز گلستان نمی شود...

اما اگر بشود، چه شود!

پی نوشت

حتما یادداشت محسن مخملباف در حمایت از میرحسین را بخوانید.(متن)

صدا (قسمت دوم)