بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یاد یار مهربان
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

این روزها را بیشتر با بچه های برادارانم می گذرانم بویژه امیر نه ساله که کوچکترین آنهاست. مرحوم پدرم به این امیر خیلی علاقه داشت، امیر هم همینطور. هر وقت به خانه ما می‌آمد فقط بغل پدرم می‌رفت، یکی از اولین کلماتی هم که یاد گرفت حاجی بود – عنوانی که به پدرم داده بود- امیر پسر بسیار بانمک و شلوغی بود و هنوز هم هست. در عرض چند دقیقه همه متوجه حضورش می‌شدند. ظرف میوه را می‌انداخت، دوشاخه تلفن را به پریز برق می‌زد، فواره حوض را باز می‌کرد، همه جا را خیس می‌کرد  ... بعد از پدرم معمولاً الطافش شامل حال من می‌شد. یکبار عادل سالم دوست عزیز و شاعرم که چندسالیست روی همه بی‌معرفتها را سفید کرده از اصفهان به خانه ما آمد.از قضا هر چهار برادرزاده – سمانه، هدی، امین و امیر- در اتاق عموی کوچک جمع شده بودند. عادل با دیدن آنها این دوبیت را سرود :

 

هدی خانم نشسته شاد و خندان         سمانه خانم گل در کنارش

امین آقا به کار خویش مشغول             عمو اسب و امیر آقا سوارش

 

عادل می‌گفت جلوی بچه‌ها احترامت را نگاه داشتم و الا بجای اسب می‌گفتم ...! می‌توانید از همین مصراع آخر شدت علاقه امیر را به عمویش حدس بزنید. خوبی این بچه ها این است که پاکند، با محبتند، معصومند برخلاف کودکان دیگر که هیکل بزرگی دارند سنگی به تو نمی‌زنند. حتی دعوا کردن آنها هم زیباست، پیغمبر خدا می‌گفت من دعوای بچه‌ها را دوست دارم چون فوری بر می‌گردند و آشتی می‌کنند.

 

گفتم عادل، به یاد روزهای خوشی افتادم که با هم داشتیم، یکبار که به شیراز آمده بود نشستیم و یک نوار از شعرهایمان پر کردیم. یادم می‌آید آن روزها موقع اعلام نتایج کنکور بود، او تازه در مسابقات شعر کشوری اول شده بود و من هم تازه در کنکور رتبه آورده بودم. چه شور و نشاطی داشتیم، تا به امروز هیچ شاعر دیگری به اندازه او با من یکی نشده، روزهایی بود که مشتاق هم بودیم، محتاج هم بودیم، اصلاً خواب همدیگر را می‌دیدیم. به یکدیگر نامه می‌نوشتیم و این نامه‌ها گنجینه گرانقیمتی بود که حتی با خودمان به مدرسه می‌بردیم و روزی چند بار می‌خواندیم. هنوز طنین صدای پراحساسش در گوشم پابرجاست :

 

هر چند به اصطلاح عاقل هستم           از هرچه به غیر عشق غافل هستم

از قول تمام شهر نامم مجنون              از قول شناسنامه عادل هستم

 

آشنایی ما ده سال قبل با یک رباعی در مسابقات شعر کشوری در اصفهان آغاز شد، اولین رباعیی بود که در عمرش سروده بود :

سرچشمه عشق ناب را می‌بستند                    راه گذر شهاب را می‌بستند

ای کاش که آب دیده‌ام شور نبود                     آن روز که راه آب را می‌بستند

 

 من هم اولین رباعی خودم را برایش خواندم که سال قبل در مسابقات رامسر سروده بودم:

در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود           از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد       قنداقه خون گرفته اصغـر بود

آه!. . .  خاطرات شیرین آن دوستی بی نظیر، موج موج در پیش چشمانم سبز می‌شوند و حسرت مرا بیشتر می‌کنند که چرا چهار سال است از هم بی‌خبریم! وه که با این عمر های کوته بی اعتبار . . .