بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چیزی مثل زندگی
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

کتاب داستان را که باز می کنم به کل یادم می رود که کجای دنیا هستم! به خصوص اگر مقصدم خیابان یانگ، جایی بین فینچ و استیلز، باشد که پر از مغازه ها و تابلوهای ایرانی است و ...  هنوز نرسیده، بوی کباب کوبیده و عطر نان تازه (آن هم بربری کنجد دار) زیر دماغت رفته باشد و دور و برت هم پر باشد از هموطن ها و هموطن-نماها... آدم سالم هم فراموش می کند که اینجا، آنجا نیست چه برسد به من ...

آخرین تصویری که بعد از سوار شدن به مترو در ذهنم ماند عکس دختری چینی بود که روبروی من ایستاده بود. نسبتا قد بلند بود و چهره ی ظریفی داشت مثل مینیاتور . یکی دو ایستگاه بعد یک صندلی خالی شد و سرم رفت توی کتاب. نفهمیدم کی رسیدیم به ایستگاه آخر. آدم خیلی خوشبخت است وقتی مقصدش ایستگاه آخر باشد و ... دلش آرام است. دو فصل کتاب را تمام کرده بودم. وقی دیدم همه پیاده شدند فهمیدم که باید کتاب را ببندم. گیج و ویج بودم بین شخصیت های داستان. یادم نمی آمد کدام تابلو را دنبال کنم و از کدام طرف بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم! مینیاتور بود. پشت سرش راه افتادم...

 سفره هفت سین پارسالمان یک سین کم داشت. لحظه ی آخر چشمم به سنجد افتاد. به دخترک صندوقدار گفتم که یک بسته سنجد هم برایم بگذارد: خندید و با هیجان گفت: وای! چقدر سنجد طرفدار پیدا کرده. لهجه ی تهرانی قشنگی داشت. گفت که اولین روزی است که اینجا آمده و تازه نیم ساعت است که صندوقدار شده! موهایش شاخ شاخی بود مثل دخترهای اینجا که ماری جوانا می کشند. اما کودکی و شیطنت شیرینی در حرکاتش بود که سوتی های تازه کار بودنش را گوارا می کرد.

به مغازه ی آن طرف خیابان رفتم. همیشه از آنجا گوشت می خرم. آقای زمانی خودش کشتارگاه دارد و مرد نازنینی است. وقتی بفهمد دانشجو هستی تخفیف می دهد و با این کارش مرا به یاد علی آقای سگ پز می اندازد. توی مغازه اش چیپس خلالی پیدا کردم. کلی خوشحال شدم. یک کیسه برنج سلیم کاروان، یک شیشه آب لیموی ایرانی، لپه ی دیرپز و چند تا ژله خریدم. خیارشورها را حراج کرده بود. دهنم آب افتاد: یک شیشه خیار شور اصل ایرانی فقط 2 دلار! یادم آمد که قبل از ماه مبارک، مفاتیح حراج کرده بود با 40% تخفیف! مرد نازنینی است این آقای زمانی. داخل مغازه اش یک رستوران کوچک بی کلاس هم راه انداخته که غذاهای کبابی می فروشد. غذاهایش خوشمزه است اما آشپزش ترک است و زود هم عصبانی می شود.

داشتم فصل چهارم کتاب را می خواندم. از این نویسنده هایی که مدام با پای برهنه می دوند وسط نوشته هایشان تا خودشان را نشان بدهند خوشم نمی آید! نمی دانم این سبک را چه کسی مد کرد؟ گلشیری؟ زویا پیرزاد؟ ... تا صندلی بغل دستم خالی شد لبه های پالتوی سیاه مردانه ای را دیدم که به من نزدیک شدند. لبه ها خیلی از هم دور بودند انگار که پالتو گشاد باشد. هرچه سرم را بالاتر آوردم به چهره ی مرد نرسیدم. عجب هیکلی داشت! داداش شکیل اونیل بود! خودم را جمع و جور کردم تا جا بشود وقتی نگاهم را پایین می آوردم پسری را دیدم که روبرویم ایستاده بود شاید 18 یا 20 ساله بود. قیافه اش مثل این مدل های لباس بود. ابروهای کشیده و چشمان زیتونی داشت. لاغر بود با موهای درتی-بلوند که روی پیشانی اش ریخته بود. کراوات توسی رنگی زده بود اما به جای کت، کاپشن احمدی نژادی تیره پوشیده بود. چه تضادی داشت با داداش شکیل.

فصل چهارم تمام شده بود. از تعداد مردمی که بیرون ایستگاه صف کشیده بودند فهمیدم که باید پیاده شوم. ایستگاه مقصد من تقاطع دو خط مترو است و خیلی شلوغ است. باز هم گیج و ویج بودم  داشتم در ذهنم با نویسنده می جنگیدم. یادم نمی آمد که از کدام طرف باید بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم... پشت سرش راه افتادم...

چند قدم از ایستگاه بیرون آمدم که صدای فریادی شنیدم. صدا عجیب بود. فارسی نبود: Somebody grabs him . دو نفر داشتند به طرف من می دویدند. کسی که نزدیکتر بود یک کیف نقره ای دستش بود. تقریبا کنار من رسید. پیاده رو باریک شده بود.  مردی که عقب بود گفت: Stop him من داشتم فکر می کردم که وظیفه ی قانونی من در یک کشور خارجی چیست؟ من دقیقا کدام قسمت پیاز هستم؟ خودم را کنار کشیدم. آقا دزده درست کنار پای من کیف نقره ای را انداخت. مردم جمع شدند...