بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حواسمان پرت است
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور

امروز حس نوشتن دارم...

از چه بنویسم؟ از هوا که چند روزیست بالای صفر لنگر انداخته؟ از باران نرمی که برفها را شسته؟ از خاطرات سفر که آنقدر زیادند که در فرصت کوتاه من نمی گنجند؟ از سیاست؟

بگذار از خودم بنویسم. بگذار از خودم برای تو بنویسم. دیشب که از اتوبوس پیاده شده ام صحنه ای از فیلم هفت جلوی چشمانم آمد. بازرس از قاتل روانی می پرسد: چرا تو این همه قریانی هایت را با خشونت می کشتی؟ قاتل جواب می دهد: " الان اگر بخواهی مردم به تو گوش بدهند دیگر نمی توانی آرام روی شانه هایشان بزنی. باید با چماق توی سرشان بزنی تا به تو توجه کنند."

به خشونتی که در این واژه هاست کاری ندارم. به این فکر می کنم که چرا فقط زلزله ای می تواند ما را تکان بدهد؟ چرا اینقدر سنگین، یکنواخت، روزمره، ... شده ایم؟ به نظرم حواسمان پرت است خیلی پرت! چسبیده ایم به دیواره ی قفسی که هر روز تنگ تر می شود. نه جوشی، نه خروشی... گردش بی عقبگرد عقربه ها را نگاه می کنیم و صفحه های تقویم را ورق می زنیم.

این روزها زیاد این شعر قیصر را زمزمه می کنم:

ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می‌کنم:
«نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می‌کنید؟»