بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هری پاتر
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، سالینجر

۱- قبل از هر چیز یک بیت از مولانا را بخوانید که لای یکی از یادداشتهایم پیدا کردم:

سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم  /  ملک گرسنه گوید که: بگو خمش چرایی؟

 ۲- می‌خواستم تعطیلات نوروز را در یک جای خلوت و خالی باشم تا بمانم و بخوانم و بنویسم. خانواده نگذاشتند به زور مرا آوردند و حالا هم مرا گرفته اند که فرار نکنم.نیکمردی می گفت نگاه کردن به چند چیز عبادت است که یکی از آنها چهره مادر است. دیدن لبخند مادر به خیلی چیزها می‌ارزد، بخصوص که شاید امسال آخرین سالی باشد که نوروز را باهم می‌گذرانیم.

۳- چندهفته پیش رمان سلوک را گرفتم، چند صفحه از آن را خواندم اما نتوانستم ادامه بدهم تعجب می‌کنم از کسانی که رمان را مثل روزنامه می‌خوانند. بعداً یکی از دانشجوهایم که نفسهای آخر را می‌کشد (تا حالا سه ترم مشروط شده، این ترم هم احتمالاً در درسی که با خودم دارد می‌افتد!) رمانی از یکی از نویسنده های معاصر آمریکا را به من داد به نام تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران. شوخ طبعی دلنشینی در روایت داستان دیده می‌شد و فکر می‌کنم هیچوقت آن پیرمرد کوتاه قد کرولال را از یاد نبرم با آن کلاه سیلندریش!

۴- پنجم دبستان که بودم در مسابقات علمی در استان مقام آوردم پدرم به عنوان جایزه، شاهنامه فردوسی را برایم خرید. کودکی ما با رستم و اسفندیار و فردوسی می‌گذشت، اما کودکی بچه‌های امروز با هری پاتر و هرمیون و جی کی رولینگ. خدا رحم کند به این نسل فراموش!