بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زمستانه (٢)
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

برف بارید! خدا شهر مرا آمرزید!
غصه کوچید، زمین رخت عروسی پوشید!

ابر خندید! شب کوچه چراغانی شد!
باد در غیبت خورشید تبسم پاشید!

روزها برگ تعلق به خود آویخت درخت
پشتش از این همه اندوه سبک شد، خوابید!

دل دلتنگ نما (!) یاد پریدن افتاد
بال وا کرد: غزل ریخت! دوبیتی بارید!

دل پرید و پَِرَش از پرسش جبریل گذشت
رفت بالا و به سی سال دویدن خندید!

مشتی از معجزه برداشت (ید بیضا داشت)
کافری، بی خبری، هرچه که چرخید، ندید!

***

عقل، مثقال به مثقال به دنبال ثواب...
بهمن رحمت آن دوست زمین را پوشید!

تورنتو- بیست و پنج دی ماه