بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مسافر
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اینجا که من هستم آدمها همه مسافرند. آنها که زودتر آمده‌اند چند دقیقه بیشتر می‌توانند روی صندلی های سفت اینجا بنشینند. هر کس سرش به کاری گرم است. پسر جوانی که روبروی من است از نسل هدفون است. مرد میانسال روزنامه می‌خواند. مرد شیک پوش با بلک‌بری‌اش ایمیل چک می‌کند. اما همه منتظر گذشت زمان هستند، دلبستگی‌ها کوتاه و فرصت آشنایی ناپایدار است. خدا رحمت کند قیصر را، در شعری که برای محسن مخملباف سروده بود می‌گوید:

هیچ کس برایت از صمیم دل   /   دست دوستی تکان نمی‌دهد

انگار زندگی آدم تنفسی است میان دو دلتنگی! مشکل ما چیست؟ زود عادت می‌کنیم یا دیر دل می‌کنیم؟ یادش بخیر اولین باری که با همسفرم به حافظیه رفتیم، خواجه فرمود:

در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر

در این سراچه‌ی بازیچه غیر عشق مباز

 این روزها شعر مسافر سهراب را زیاد زمزمه می‌کنم:

 دم غروب میان حضور خسته اشیا ...

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
                چه آسمان تمیزی!
و امتداد خیابان غربت او را برد
...


 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند
 و فکر می‌کنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ...

راستی بهشت دل وارد هفت سالگی شده... یعنی هشت سالگی‌اش را هم می‌بیند؟