بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از زعفرانیه تا شلنگ آباد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، اهواز ، حسب حال ، شعر معاصر

1- برای چند کار اداری در تهران و اهواز بودم.صبح شنبه راننده تاکسی که مرا از آرژانتین به زعفرانیه می برد هر چه جوک بالای 18 سال بلد بود در جهت انتقاد سازنده از وضعیت جامعه برای من تعریف کرد (تا به حال خیال می کردم قیافه ام شبیه آدم حسابی هاست و احتمالا جلوی من از این حرفها...). خلاصه همنشینی با آن بزرگوار سوهانی بود مر روح را.

 2- عصر یکشنبه انقلاب بودم تا جایی که دست و جیبم توان داشت کتاب خریدم. مجموعه غزلهای یکی از دوستان با عنوان گریه های امپراتور را دیدم. چند غزل بسیار زیبا داخل آن بود که وقت را خوش کرد:

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

3- قبلا در ضمن داستانی اشاره ای به وضع تاکسی های اهواز کرده بودم. وقتی داخل یکی از این تاکسی ها می نشینی احساس می کنی که فقط در یک اتاقک آهنی نشسته ای که بی هیچ دلیل موجهی حرکت میکند! سوار شدن بر این تاکسی ها خیلی آدم را به خدا نزدیک می کند چرا که غیر از خدا هیچ فریادرس و نجات بخشی نداری.

4- آب کارون حالا که دهمین روز زمستان است از تابستان 5 سال پیش هم کمتر شده. ظهر که روی پل سفید قدم می زدم کلی غصه ام گرفت. تا به حال اینقدر کارون را رنگ پریده و نزار ندیده بودم. و اوست که باران را می باراند پس از آنکه مردم نا امید شدند...

5- اینجا که من هستم صدای سنج و دمّام می آید. شهر سیاهپوش شده و دیوارها کتیبه پوش. یاد یار مهربان آید همی ...

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند.