بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عادی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، واتر آباد

چقدر ساده، عادی و بی سرو صدا اتفاق افتاد. انگار برگی از شاخه افتاد! همه چیز به خوبی پیش رفت و به خوبی و بی‌سرو صدا تمام شد.

یک صفحه از این کتاب ورق خورد... شاید هم یک فصل از این کتاب تمام شد.

هیج خاطره‌ی خاصی از امروز در ذهنم باقی نماند.

این هم از خواص زندگی در غربت است. عادت کن مرد! عادت کن به این همه خلاف عادت.

 

پی نوشت: انگار مظلوم نمایی به ما نیامده! دیشب منزل استاد بودم. حسابی شرمنده کردند.