بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم