بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از گذشته...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

امشب پس از چند ماه پرفشار و بیقرار فرصتی حاصل شد. تصمیم گرفته بودم یک روز کامل سراغ کاغذ و کتاب نروم... نشستم دفتر شعرم را پس از مدتها ورق زدم. غرق شدم در سالهای دور... خیلی دور... ١۵ سال پیش بود

باور نکنی که جز تو یاری دارم

غم دارم و جز تو غمگساری دارم

باور نکنی که صبح و شب، شام و سحر

جز فکر تو، جز ذکر تو کاری دارم

***

آرام مرا به باغ رویا بردی

خاکستر من به دشت و صحرا بردی

یک عمر به جستجوی راهت بودم

یک لحظه رسیدی و .... دلم را بردی!

***

در دفتر گل ورق ورق گوهر بود

از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد

قنداقه‌ی خون گرفته‌ی اصغر بود

                   رامسر- مرداد ۷۲

پی نوشت: یک سال از سفر قیصر گذشت... زمان با شتابی فراتر از تصور ما پیش می رود. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...