بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جامی از آشفتگی
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

تیغ بر قلبم بزن تا سرکشد فوٌاره ها

تا ببینی عاشقی جاریست در دل-پاره ها

من که تسلیم توام این خشم آتش زاده چیست؟

چند عاشق دیده ای در نسل انسان-واره ها؟

در قفس انداختی از باغ دورم ساختی

مرغ دل می پژمُرَد بردار این دیواره ها

رازداری نیست تا با او بگویم آنچه هست

سوختم من سوختم در بین این بیچاره ها

خلوتی خوش داشتم این عقل سرکش فاش کرد

پای دل رهوارتر می آمد از این باره ها

جامی از آشفتگی می خواهم ای کاشانه سوز!

ای خوشا در شهر عشقت حال آن آواره ها