بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نیمه‌ی بی تشویش
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

نیمه‌ی بی تشویش وجودم این روزها فرمانروایی می‌کند! خیلی به خودم فشار نمی‌آورم روزی چند صفحه از پایان نامه را تایپ می‌کنم، قدری مطالعه می‌کنم، قدری بازی!  

قبل از شروع ماه مبارک،  دو روزی سفر رفتم. یک جای خلوت و آرام که آسمانش شبها ستاره داشت و همسفرم ستاره هایش را می‌شناخت. جایی که فقط یک چراغ قرمز داشت و مردمش تا تو را می‌دیدند- حتی اگر شکل و شمایلت به آنها نمی‌خورد-  به تو سلام می‌کردند و سر صحبت را باز می‌کردند.  جایی که به جای پبتزا و تونا (Tuna)، می‌شد پنیر و هندوانه خورد!

شاید اینطور شد که نیمه‌ی بی تشویش وجودم زنده شد و حالا دلم می‌خواهد نشانه های او را بخوانم و بخوانم...

شما هم هرجا که هستید خلوتی برای خودتان فراهم کنید. این همه تشویش و تفرقه را از دل و جان دور کنید. غم زمانه را به اهل زمانه واگذار کنید. کمی هم خودتان را دریابید. قوا انفسکم ...

ما که رندیم و گدا...