بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت های اتوبوسی(۷)
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، واتر آباد ، سیاست

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

 

 

۱-چند روز پیش اختلافی بین من و استادم در امر تحقیق پیش آمده بود و من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان دو سهروزی حالم گرفته بود. در همان ایام داشتم با چند تا از بچه های گروه -که هرکدام در کار خودشان یلی هستند- روی مقاله ای کار می کردم. کار سنگینی به عهده ی من بود و چندین شب تا بامداد بیدار بودم.  یاد این لطیفه افتاده بودم که طرف توی اتوبوس بود و داشت از شهرستان به تهران می آمد. شب از خواب پرید و دید کسی بیدار نیست. گفت «آقای راننده برای کی رانندگی می کنی؟ اینجا همه خوابند!» حالا شده بود حکایت من!

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه...

                 چهار میله از این قفس بیشتر نمانده.

 

۲- پارسال هوا که سرد شد دوچرخه را گذاشتم توی بالکن که سر فرصت منتقل کنم به انباری.  بعد از دو سه ماه (!)  که فرصت شد دیدم کبوتری در پناه دوچرخه آشیان کرده و تخم گذاشته. دلم نیامد این مهمان ناخوانده را بیرون کنم. چند روز بعد ماه فوریه شد –و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست!- و یک برف تصادفی* آمد طوریکه همه ی بالکن پر برف شد. دلم برای کبوتر سوخت گفتم بروم برفها را از رویش کنار بزنم و سایبانی برایش درست کنم. دیدم کبوتر محترم تخمش را رها کرده و در رفته. کلی بد وبیراه گفتم که این غربی ها عاطفه ندارند و حتی بچه هایشان را ول می کنند و... دوچرخه ی بیچاره همانجا در برف ماند.

نزدیک نوروز که هوا کمی خوب شد تصمیم گرفتم دوچرخه را ببرم یه جایی باد کنم و روغن بزنم. دیدم این دفعه دو تا کبوتر آشیانه کرده اند و دو تا تخم گذاشته اند. شرم شرقی من دوباره گل کرد. این بار خدا را شکر جوجه ها به دنیا آمدند و ۵۰ روزی بلکه بیشتر طول کشید تا پر پروازشان در آمد و رفتند و البته بالکن ما از محصولات معطرشان بی نصیب نمانده بود. تا اینکه تعطیلات روز ملی کانادا شد و بالاخره  بالکن را تمیز کردم. تصمیم گرفتم توری بخرم تا دیگر پرنده ها ما را مستفیض نکنند. چند روز بعد که رفتم  ابعاد بالکن را اندازه بگیرم دیدم کبوتر دیگری آمده و دو تا تخم گذاشته... دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش!

 

۳- دوستانی که حافظ خوانده اند می دانند که یکی از منفورترین شخصیت ها در شعر او محتسب است. حداقل  در ۲ دوره از تاریخ ما افرادی به اسم محتسب وجود داشته اند یکی در زمان حافظ یکی هم در زمان صفویه. مشابهت تاریخی این دو دوره وجود حاکمانی بود که در امر شرع سخت گیری می کردند و عمدتا فقیهانی در کنارشان بودند که حاکم را به خاطر اجرای احکام الهی تشویق می کردند. در مقابل شاه صفوی هم پیاده به مشهد می رفت و خود را به جای شاه، کلب (سگ) آستان ولایت می نامید. حتی کار به جایی رسید که برای شاه -که ترک قزلباش بود- شجره نامه‌ای هم یافتند و او را فرزند پیامبر دانستند. البته در این میان عالمان نامداری هم بودند که فریب این ظاهرسازیها را نمی خوردند به عنوان مثال می توانید به داستان مقدس اردبیلی در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری (صفحه ۴۹۲-۴۹۴) مراجعه کنید. برگردیم به اصل قضیه. حاکم احتیاج به عواملی داشت که حکم شرع را اجرا کنند. این آدمها هم که فرشته نبودند و از مشک و عنبر سرشته نبودند در نتیجه سوتی می دادند و این سوتی دادن کسانی که مامور نهی از منکر  بودند جماعت را سرگرم می کرد. حافظ هم تا توانسته سر به سر این محتسب های بیچاره گذاشته

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

،

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

 

۴- دیروز از ساختمان که بیرون می‌آمدم، یه آقایی مرا به اسم صدا زد. شاخ در آوردم که در این دیار غربت... یکی از رفقای خوابگاهی بود. دو ماهی بود که به ساختمان ما آمده بود. وقتی شماره ی آپارتمان اش را گفت فهمیدم در یک طبقه هستیم، ۵ تا خونه اون ورتر، شرمندگی بیشتر شد!  آقا وقتی من می گم اینجا همسایه از همسایه خبر نداره گیر ندید که سندش کو؟

 

 ۵ - پنجشنبه  داشتم رانندگی می کردم از تورنتو به سمت واترآباد. ۲۵ کیلومتری واتراباد یه دو تا رعد و برق زد آسمون نیمه ابری بود. محل نذاشتم. ۱۲۰ تایی می رفتم که یک دفعه یک بارون و تگرگی راه افتاد که من- با اینکه برف پاک کن روی آخرین سرعت خودش بود- دو متری خودم رو هم نمی دیدم. مونده بودم چی کار کنم، همونجا وسط بزرگراه وایسادم. یاد این آیه افتادم که  و اذالشمس کوّرت... من وجه دنیایی مساله رو دیدم اما آقاجون خیلی وحشتناکه این قیامت. عبرت بگیرید...

 

۶- صبح رفته بودم سلمونی. این سلمونی که من میرم سه تا ایرانی توش کار می کنند و یه آقای عرب. اما اون سه تا ایرانی دوتاشون بچه ی شیراز هستند... باصفا و با مرام.  ظاهرا اون آقای عرب مشکل اقامت پیدا کرده بود و دیگه نمی اومد.. وقتی دیدن من اومدم به افتخارم (!) یه کانال ماهواره ی ایرانی روشن کردن –با اینکه دو تا مشتری خارجی هم بودن- دیدم یه آقایی داره ترانه می خونه و هی می گه "وقتی می خوای بری سفر، هرچی می خوای باهات ببر، اما گیتارم رو نبر" من داشتم دنبال یه معنی و مفهومی برای این ترانه می گشتم که یکی از همشهریها گفت: عامو خفش کن ای شعرو خیلی ... تصادفیه! این شکر رو که فرمود من دلم یه وجب باز شد و غم و غصه ی ایام ازیادم رفت. بحث کشید به استاد جواد یساری و عباس قادری و خدمات خالصانه ی اینها به موسیقی ایرانی و طنز اینترنتی. حسابی بحث تخصصی شد. رفیقم می گفت یه هم اتاقی داشته که هر روز ساعت 5 صبح جوات یساری گوش می داده و می رقصیده!

چند روز پیش هم که سوار ماشین یکی از رفقا بودم، با کلی ترس و لرز  اجازه خواست که یه نوار بذاره. گفتم بفرما. دیدم یه آقایی می گه بیگلی بیگلی بیگلی بیگلی بیگ ( صدای اسب) بعد عربده می کشه  و میگه "کتلت دو شب مونده از آن ما ... خیابان شهید قندی از آن ما " بعد صدای دایناسور از خودش درمیاره بعد می گه "حبل المتین زلف یار.. سشوار ... سشوار..." اون از لس آنجلسی ها این هم از تهرونی ها...  آقا اصلا فراموش کنید. همون جوات یساری را عشق است...