بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هزار سالگی پیرمرد
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: ناصر خسرو ، شعر کلاسیک

شنیدم که هزارمین سال تولد ناصر خسرو است. به یاد این پیرمرد لجوج و نترس افتادم که گویی پس از هزار سال هنوز بر فراز کوههای بدخشان بر باروی قلعه ای سنگی ایستاده و نفرینهایش را نثار مردم بلخ و غزنین می کند.

سالها قبل، پیش از آنکه با خاقانی آشنا شوم با شعرهای پیرمرد دمخور بودم. در میان اشعار خشک و بدآهنگ و پرمغز او گاه مرواریدهای بی نظیری یافت می شود که دوست داری ساعتها آنها را زمزمه کنی. دیشب سراغ دیوانش رفتم و این شعر را که البته 8 سال قبل از موسوی گرمارودی شنیده بودم دوباره خواندم : 
 

بهار دل دوستدار علی
همیشه پر است از نگار علی . . .
 

موسیقی حماسی این شعر مرا به یاد قصیده دیگری انداخت که روزگاری در ایام خامی به استقبال آن رفته بودم

:صبا باز با گل چه بازار دارد
که دایم از او جانم آزار دارد. . .

و بعد شعر دیگری به یادم آمد که آن روزها در کتابهای درسی بود:

دیر بماندم در این سرای کهن، من
تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن. . .

وقتی فکر می کنم چطور حاضر شد به همه چیزش، به شغلش، درآمدش، زندگی راحتش، پشت پا بزند عظمتش درنظرم چند برابر می شود و خودم را ناچیزتر از همیشه می بینم که حتی جرات یک عصیان کوچک ندارم.