بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تاج کهربایی
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

زیاده عرضی نیست جز اینکه هنوز گاهی شعر می گویم و این هم آخرین شعرم که جز یک نفر برای دیگری نخوانده‌ام و انگار اینجا کسی نیست که تشنه‌ی شنیدن باشد و داد زدن در شهری که ناشنواست خوب می‌دانی که به چه معناست...

 

نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم

تا در کدام پنجره باشی برابرم

این شعرها که از قفس سینه می‌جهد

پیوند کوچکی است به دنیای دیگرم

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه

وین تاج کهربایی تقدیر بر سرم

پیداست لا‌به‌لای کتاب دلم هنوز

گلبرگ‌های خشک غزلهای پرپرم...

***

با این بلیت یکطرفه در قطار شب

تا صبح، تا تجسم فردا مسافرم