بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت های اتوبوسی(۶)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم...

از این که مدتی است لحظه‌های ناب اتوبوسی را صرف تایپ کردن مقاله و اجرای برنامه کرده‌ام شاد نیستم. امشب بنویسیم برای دلمان!

 

۱-آخرین روزهای ماه می یادآور سالگرد آمدنم به تورنتو و شروع زندگی شیرین در این شهر درندشت است. چند روز پیش هوا آفتابی بود و راننده به جای بزرگراه گاردنر، خیابان ساحلی Lake Shore را انتخاب کرده بود. دریاچه‌ی بیکران انتاریو به شدت آبی بود به همان غلظتی که پیش از آمدن به این گوشه‌ی عالم در رویایم دیده بودم وحتی در داستانی نوشته بودم. دورترها سطح دریاچه پر از قایق های کوچک بود با بادبانهای رنگارنگ یا یکدست سفید. با خودم گفتم انگار تورنتو هم شهر قشنگی است. آپارتمانهای هرمی شکل نزدیک دریاچه مرا به یاد ساختمانهای قشنگی انداخت که در ونکوور (حوالی پل گرانویل) دیده بودم. در نوار ساحلی همه‌ی مردم در حال ورزش بودند یکی می‌دوید یکی رکاب می‌زد یکی اسکیت سواری می‌کرد. حتی چندتا پیرمرد را دیدم که با ویلچرهایشان بیرون آمده بودند... کاش مردم سرزمین من هم اینقدر به ورزش و سلامتی تن اهمیت می‌دادند...

 

 ماه می همیشه برایم ماه خوبی بوده. اولین ماه می من در کانادا با سفر به اتاوا شروع شد دقیقا اول ماه آنجا بودم یادم می‌آید در کنار رودخانه‌ی زیبای اتاوا این شعر را سرودم:

 

ماه می آمد و میخانه حرام است هنوز

گرچه تصویر تو در جلوه ی جام است هنوز...

 

یک سال است که بین واترآباد و تورنتو رفت و آمد می‌کنم از قرار هر بار ۲۵۰ کیلومتر. یک بار در ماه فوریه – و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست! - توفان آمده بود و ۵ ساعت طول کشید تا این فاصله را طی کنم. یک سال گذشت و هنوز نه آسمان به زمین آمده نه زمین به هوا رفته... شهر همان شهر هست و کوی همان کوی... به قول بزرگی (شاید آلبر کامو باشد) آدم همین که به چیزی عادت کرد برایش آسان می شود. به کارنامه‌ی سال گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم چندان سیاه نبوده و "رفت و آمد" اگرچه فرصت برخی تجربه های عملی را که لازمه ی آنها حضور مدوام در آزمایشگاه است از من گرفته، مرا به سمت تحلیل و تئوری سوق داده که دوست تر می‌دارم.

 

۲- گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند...  (قیصر)

 

 

راست گفته‌اند که زبان ما دُرّ دری و قند پارسی است. گاهی از اینکه ایرانی هستم و به زبان پارسی سخن می گویم احساس غرور می‌کنم به ویژه وقتی ترانه ی زیبایی می‌شنوم یا شعر سحرآمیزی می‌خوانم. کدام زبانی این همه معنی و زیبایی را در یک جمله جمع تواند کرد؟  

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها...

 

ای قبله‌ی من خاک در خانه‌ی تو

در دام توام بی زحمت دانه‌ی تو ....

 

دوش دل عربده جو با که بود؟

مشت که کرده است دو چشمش کبود؟ ... این ام پی تری پلیر هم چیز خوبی است خدا اموات مخترعش را –با اجازه‌ی علمای اسلام- بیامرزد.

 

۳- این روزها به یاد یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام افتاده‌ام. کنکور که داد برای تحصیل به تهران رفت. از دور با هم در ارتباط بودیم و می‌دانستم به او خوش‌ نمی‌گذرد. یک روز، نامه‌ای نوشت. گفته بود که دو ترم مشروط شده و نزدیک است که ... در جوابش نامه‌ای نوشتم پر از نصیحت‌های عاقلانه و دلسوزی‌های مادرانه. جواب داد:

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را (مولوی)

 

از سادگی خودم خنده‌ام گرفت... درس و مدرسه را ول کرد. یادم نیست دیگر او را دیده‌ام یا نه.  شاید یک بار تلفنی... خانه‌های ما خیلی از هم دور بود. در ایام وصال هم به ندرت همدیگر را می‌دیدیم اما هروقت یقه‌ی تقدیر را می‌گرفتیم و چرخ را برهم می‌زدیم و قراری و دیداری تازه می‌کردیم دیگر تا دل شب سخن از سلسله‌ی...

 

یک بارساعت ۵ عصر تابستان از فلکه‌ی ستادfel-key setaaad  پیاده رفتیم تا حافظیه... مزار خواجه را زیارت کردیم. بعد رفتیم خواجو و از زیر دروازه‌ی قرآن راه افتادیم به سمت بیرون شهر. اینقدر پیاده رفتیم تا هوا تاریک شد. جنونمان ول کن نبود... پریدیم روی چمن های وسط بزرگراه. بارش کلمات سراپای ما را خیس کرده بود و خستگی؟ به پشیزی خریدارش نبودیم.

آن همه انرژی، آن همه شعر و شور و شعور، کجای این شب تیره گم شد؟ درمحاسبه‌ی آمارگان کدام فرایند ایستان؟  در انحنای چندمین معادله‌ی ماکسول؟

یکی از بدیهای غربت این است که دوستانی را که به عمری فراچنگ آورده‌ای به آنی ازتو می‌گیرد. گاهی دلم لک می‌زند برای قدم زدن با یک دوست، دوستی از این دست. ایمیل و تلفن و چت و اُرکات هم قرتی بازی است. صفای عالمِ نگاه را عشق است:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست (سایه)

 

شاید استعداد دوست یابی ام را در گرمای سرزمین برف (!) از دست داده‌ام، شاید هم شهر خالیست ز عشاق؟ دوستان خوب اینجایی خیلی عاقل‌اند و کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟ مخلص همه‌ی دوستانم، وحشتناک!

 

۴-  چندتا از آدمهایی که از دور یا نزدیک می‌شناسم  درگیر مشکلات روحی و معیشتی شده‌اند. خواندن وبلاگ هایشان یا دیدن ایمیل هایشان پریشانم می‌کند. پریشان می‌شوم که می‌بینم  کاری از دستم برنمی‌آید. آدمی که در مشکلات غرق شده، گوشش شنوای نصیحت بر ساحل نشستگان نیست. خدایا به حق آن خوبان که سه شب غذایشان را به مسکین و یتیم و فقیر بخشیدند و با آب افطار کردند ...  به حق آن پیامبری که داشت جانش را برای هدایت مردم می‌داد و تو بر او بانگ زدی که لعلک باخع نفسک... به حق آنکه درنماز هم زکات می‌داد...

مگر ای سحاب رحمت تو بباری...

 

۵- دوست همیشه شاعرم عادل عزیز، پدر شده. اسم پسرش را گذاشته  صدرا. گفتم مواظب باش این یکی را هم از اصفهان بیرون نکنند!  خدا را شکر گاهی خبر شادی هم می‌رسد!

تولد- این عکس تزیینی است