بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خل و چل های کافه ی ما
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا

دم غروب مشکلی در تحقیقم پیش آمده بود. از طرفی آسمان با ابرهای پنبه ای سرخش بدجور دلربایی میکرد. تصمیم گرفتم بیرون بروم و تا می توانم به سمت مغرب دور شوم. پایم را که از ساختمان بیرون گذاشتم بادها مرا به هم پیچیدند. ترجیح دادم به کافه ی نزدیک خانه بروم. این کافه پر از آدمهای خل و چل است. حقیقتش یکی از همان خل و چل های همیشگی را در پیاده رو دیدم و به یاد کافه افتادم. این آقا قیافه اش شبیه مرحوم لئو تولستوی و بابا نوئل است یه کم موهای سرش ریخته و گونه هایش قلمبیده اند. مدتی ساکت می نشیند نگاهش مدام رو به پایین است و به اطراف توجه نمی کند. یک دفعه انگشت اشاره اش را مثل پدری که کودکش را تهدید می کند  بالا می آورد و کلماتی را زیر لب زمزمه می کند و بعد سرش را به علامت تاسف تکان می دهد.

عصرها کافه پر از دختران چینی است که مشغول درس خواندن هستند و تمام صندلی های خوب و میزهای بزرگ را گرفته اند. شب چند تا نابینا با سگ و اسکوتر می آیند یکی که نیمه بیناست برایشان قهوه می خرد. هرچه به نیمه شب نزدیک تر می شویم خل و چل ها و بی خانمان ها بیشتر می شوند. عجایب صنعتی هستند هر کدام! یک بار پسر جوانی موازی من نشسته بود هر از گاهی به من نگاه می کرد و بعد سرش را پایین می انداخت و می خندید. فکر کردم قیافه ام طوری شده یا مثلا لباسم پاره شده مدتی که گذشت فهمیدم رفیقمان هم اهل دل است. یاد داستانی از مثنوی افتادم که روزی دیوانه ای جالینوس حکیم را دید و خندید. جالینوس به خانه رفت و دوای جنون خورد. کسی از او پرسید:

        
 پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون
این دوا خواهند از بهر جنون   

دور از عقل تو این دیگر مگو !
گفت: در من کرد یک دیوانه رو

ساعتی در روی من خوش بنگرید   
چشمکم زد آستین من درید 
 
 گر ندیدی جنس ِخود کی آمدی ؟
 کی به غیر جنس، خود را بر زدی؟

در خیالم برای هر کدام از این آدمها داستانی ساخته ام. شاید کار درستی نباشد اما به نظرم اینقدر گناه حلال است.  این آدمها یک چیز مشترک دارند: هر کدام جزئی از وجودشان، زندگی اشان یا خاطراتشان را جایی گم کرده اند. مثل من که وقتی بین این برجها که یادگاران کثیف عصر بتون هستند راه می روم آسمان را گم می کنم و ابرها دیگر آن جلال و جبروتی را که از پنجره ی اتاق می دیدم ندارند. 

downtwon concrete buildings

 پی نوشت

این داستان مثنوی را یکی از شاعران شیراز - مرحوم صفیر انقلاب- به من آموخت. آدم عجیبی بود انگشتر ساز ماهری بود و خودش از شعرهایش بهتر بود. خدایش بیامرزاد.