بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شمارش معکوس
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، شعر خودم ، عاشورا ، حسب حال

نمی دانم چرا یاداشت قبلی پاک شده ! خوب شاید قرار نبوده آن شعر افشا شود.

100 روز دیگر از اقامتم در این شهر باقی مانده و بعد سومین هجرت آغاز می شود. امروز هم کودک نابالغی آمد و سنگی انداخت چقدر سعی کردم متقاعدش کنم که اشتباه می کند اما قبول نمی کرد. خدایا بهتر از اینان را نصیب من کن و بدتر از مرا ...

  درده روز گذشته فقط یک روز در این شهر بودم روزهای خوشی داشتم. بویژه سه روز گذشته. یکشنبه و دوشنبه کنگره بودم. مهمانان باسواد و اهل دلی دعوت شده بودند که بودن با آنها بسیار لذت بخش بود. دیدن چند آدم بزرگ بعد از مدتها نعمت بزرگی است. باید یاد کنم از آقای دکتر خانجانی که مرد بسیار باصفایی بود شعر هم می‌گفت برنامه اختتامیه را مشترکا اجرا کردیم و شور و حال عجیبی برپا شد. از همه جالبتر دیدن و شنیدن دو دوست قدیمی بود یکی پس از ۱۷ سال و دیگری پس از ۱۵ سال که از قضا در اتوبوس بغل دستم نشست و از اهواز تا شیراز همراه هم بودیم. پزشکی را تمام کرده بود و حالا سرباز شده در هویزه! زمانی که کنکور داد بهترین رتبه تجربی در استان را بدست آورده بود. او خیال می‌کرد که حالا در آمریکا هستم و من هم خیال می‌کردم که جایی همان دوروبرها باشد. اما هردو در همینجا بودیم در همسایگی هم! 

 

 

 دو سه نفر داستانم را خوانده اند و پیغام داده اند از اینکه می بینم این همه زحمتی که برای ستاره قطبی کشیدم زیاد به هدر نرفته خوشحالم. شاید یک روز داستان " روزی که خورشید ..."  را هم بنویسم. یک دوست هم برای یادداشت خالی قبلی پیغام داده اگر این دور وبرهاست دلم می خواهد ببینمش. کاش می دانستم آرزوی رفتن به کجا را دارد؟

 

و اما شعر  این هفته یادگاریست از سفر به شیراز (راستی بهارنارنجها دارند باز می شوند!)

 

تا تو هستی نفس ساقی میدان باقی است

 داستان عطش کهنه سواران باقی است

 

قصه‌ی غربت این قوم نخواهد خشکید

 تا که در چشم تو این چشمه‌ی باران باقی است

 

آن جوانمرد که در ظهر عطش طوفان کرد

 یادگاریست که از مادر شیران باقی است

 

تیغ افتاد ولی شعر تو از جا برخاست

 ای علمدار! بخوان تا به تنت جان باقی است

 

موجی از مرثیه انداخته ای در دل شهر

 این چه داغی است که از شام غریبان باقی است؟

 

بین من با تو که همخانه‌ی خورشید شدی

 رمز و رازیست که در سوره انسان باقی است

شیراز - روز عاشورا