بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

داد جارویی به دستم آن نگار...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: امام محمد غزالی ، عرفان ، اسلام ، ایران

استاد با احترام و استقبال بی‌نظیری وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست نظامیه که مهم ترین دانشگاه آن زمان بود تکیه زد (سال ۴۸۴ ه.ق.). کارش از هرجهت بالا گرفت تا آنجا که خود می‌گوید ۳۰۰ نفر در مجلس درسش حاضر می‌شدند‌. بر خلاف دیگر شهرها در بغداد آزادی فکری بیشتری وجود داشت و مذهب ها و اندیشه‌های گوناگون اجازه بحث و گفتگو داشتند. او در کنار تدریس به تحقیق در آثار متکلمین (اهل سنت)، فلاسفه، اسماعیلیان و صوفیه می پرداخت. 

چهار‌ سال گذشت... تا اینکه آتش شک در جانش زبانه گرفت. دیگر درس و بحث سیرابش نمی‌کرد. از یک طرف پای‌بند جاه دنیوی و مقام معلمی بود و از طرف دیگر پرنده‌ی جانش هوای پرواز از قفس وابستگی ها و پیوستن به آسمان وارستگی ها داشت. شش ماه در تب شک و تردید سوخت تا سرانجام نیمه شبی مخفیانه از بغداد خارج شد تا بحر عشق را در شهر دمشق پیدا کند. حجة الاسلام امام محمد غزالی، شد جاروکش مسجد دمشق. شاید این بیت مولانا شرح حال او باشد:

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار..

خلوتگاه او مناره‌ی غربی مسجد دمشق بود که در آنجا به راز و نیاز مشغول می‌شد. روزی به مدرسه‌ی امینیه‌ی دمشق وارد شد. دید که استاد مدرسه سخنان او را تدریس می‌کند و می‌گوید : قال الغزالی.... ترسید... گریخت... از دمشق گریخت. به بیت المقدس رفت در کنار بارگاه ابراهیم پیامبر (و من چقدر این ابراهیم (ع) را دوست دارم)...

------------------

داستان شوریدگی غزالی و آنچه در ۱۷ سال پایانی زندگی‌اش بر او گذشت بسیار شنیدنی و عبرت آموز است به خصوص برای ما زندانیان مدرسه و دانشگاه که هنوز خردک شرری در دلهایمان باقی است ... باید از غزالی بیشتر گفت.

منبع:

المنقذ من الضلال- نوشته‌ امام محمد غزالی

پایگاه اطلاعاتی امام محمد غزالی 

پی نوشت:

در دنیای اسلام، حجة الاسلام  لقب خاص امام محمد غزالی است.

امام محمد غزالی طوسی غزالی

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار ...