بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

لطافت آن قدر دارد...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

آقای بزرگواری بود که سال سوم راهنمایی و ایضا سوم دبیرستان معلم ادبیات ما بود. دنبال کلاس خصوصی و پول پارو کردن نبود. یه ژیان زرد داشت با یه کت و شلوار آویزون، عشقش تدریس بود و سینما. انگلیسی و عربی رو هم به خوبی بلد بود و خط شکسته‌ی زیبایی داشت. آخر کلاس که می‌شد یه گوشه از تابلو یه شعر حافظ بود یه گوشه‌ی دیگه یه جمله‌ی انگلیسی یه جا اسم یه فیلم یه جای دیگه اسم یه رمان. به ویکتور هوگو (نویسنده‌فرانسوی) و اورسون ولز (کارگردان و بازیگر فیلم همشهری کین) خیلی ارادت داشت. روزهایی که قرار بود درس بپرسه بچه‌ها اسم یه رمان رو می‌بردن یا صحنه‌ای از یه فیلم محبوب رو تعریف می‌کردن و از آقا معلم می‌خواستن که اون رو براشون نقد کنه. کلاس تموم می‌شد و آقا معلم هنوز از صهبای سخن مست بود.

یه روز به من نگاه کرد و گفت:

این شعر خاقانی یعنی چی؟

آنم که به دارضرب عالم                     هیچ است عیار من دو جو کم

(دار ضرب یعنی محل ضرب سکه)  گفتم داره میگه من از هیچ هم کمترم گفت: هیچ به ابجد می‌شه ۱۸ ، جو می‌شه ۹، دو ۹ تا می شه ۱۸ تا ... عیار سکه اون موقع ۱۸ بوده .... با این حرفش منو دیوانه‌ی خاقانی کرد..

ایشالا هرجا که هست سالم و استوار باشه... یه بیت بود که آقا معلم زیاد زمزمه می‌کرد:

لطافت آن قَدَر دارد که هنگام خرامیدن

توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را