بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زیر پل سیدخندان (۳)
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، تهران

تقریبا دو سالی می‌شه که این بخش تعطیل شده. قصد داشتم در این ستون درباره‌ی خاطرات جالبی که از پایتخت داشتم بنویسم.

اولین باری که تنهایی رفتم تهران سال دوم دبیرستان بودم و برای یه مسابقه و شب شعر به دبیرستان علامه حلی دعوت شده بودم. یه کمی از تهران می‌ترسیدم بخصوص وقتی جنگل آپارتمانهای اکباتان رو می‌دیدم با اون نمای دود گرفته و سیاه ... اما خیلی از ادب و صفای مردم جنوب تهران شنیده بودم و دلم می‌خواست این آدمهای اصیل رو ببینم. دبیرستان علامه حلی هم طرفای چارراه لشکر (خیابان کارگر جنوبی) بود و یه جورایی در مرز جنوب تهران. یه روز صبح رفتم به قهوه‌خونه‌ای که نزدیک مدرسه بود. اون موقع به نظرم آدمهایی که می‌رفتن قهوه خونه دنیا دیده  و مرد بودند. پک که می زدن به قلیون، نفسشون رو که می‌دادن بیرون نگاهشون به یه بی‌نهایت خیره می شد. (حالا قصد ندارم از قلیون تعریف کنم بخصوص که شنیدم دولت مهرورز قلیون رو ممنوع کرده... اما نه! یاد یه خاطره‌ی شیرین افتادم:

یه بار با چندتا از شعرای شیراز دور هم نشسته بودیم قرار بود آقای راشد یزدی بیاد و ما دور هم شعر بخونیم. این آقای راشد -که توی برنامه‌ی خانواده هم صحبت می‌کرد- خودش برامون گفت که «سال ۴۲ از دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز لیسانس ادبیات گرفته» و آدم خوش‌ذوقی هست. مرحوم جمالی نشسته بود و داشت قلیون می‌کشید که آقای راشد وارد شد. مرسومه که جلوی علما بلند شن اما جمالی از جاش تکون نخورد. وقتی آقای راشد نشست مرحوم جمالی گفت: ببخشید من قلیون جلوم بود که بلند نشدم! بعد گفت راستی اشکال نداره جلوی شما قلیون بکشم؟ آقای راشد خندید  و گفت: میان این دخان‌آلات از چپق گرفته تا هروئین در رفته از همه موقرتر و با شخصیت تر همین قلیان است. آقای ده بزرگی هم در جا یک رباعی در وصف قلیون از جبیش در آورد که اگه درست یادم مونده باشه این بود:

قلیان به برم ذکر جلی می‌گوید               نی در کف من سینجلی می گوید

این قل قل دایمی که در قلیان است ...      الله و محمد و علی می‌گوید

والا من بی‌گناهم! به نظر خودم هم این شعر یه کم تند رفته و باهاش موافق نیستم، مگر اینکه با چسب وحدت وجود یا بسط تجربه بشه به هم چسبوندش که تازه هر دو محل اشکال است... خلاصه از آن روز فهمیدم که قلیان خیلی کارش درسته .. به قول اخوان عجب پرانتزی شد از خود متن درازتر.)

همینطور دم قهوه‌خونه ایستاده بودم و دو دل که برم تو یا نرم؟ دیدم یه پیرمرد گوژپشت داره از دور میاد. ابروهاش روی چشماش افتاده بود. یه عبا روی دوشش بود و یه شب کلاه سرش. خیلی آهسته راه می‌رفت. یه دفعه ایستاد. خم شد روی زمین. معلوم بود که کمر درد داره چون خیلی طول کشید تا خم بشه. یه چیزی از روی زمین برداشت. گفتم حتما یه تیکه طلا پیدا کرده.. فوتش کرد ... بعد اون رو بوسید... گذاشت روی پیشونیش و بعد گذاشت روی سکوی کنار یه مغازه...

قدیمیا می گفتن نون برکت خداست.