بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دامن خیمه به بالا بزن
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا ، اهواز

دیشب کسی داشت مرا صدا می زد. هوا سرد بود. راه افتادم داخل کوچه ها. بچه عربها سنج و دمٌام می زدند. داشتم می لرزیدم اما آهسته چند کوچه  دنبال سرشان راه افتادم.چقدر خوبست که وقتی آدم کسی را دوست دارد بتواند با صدای بلند داد بزند با صدایی به بلندی صدای سنج، صدای دمٌام...
 
دیروز از دانشگاه شیراز تماس گرفتند و مرا به کنگره ای درباره صحیفه سجادیه دعوت کردند.یک سال تمام با امام سجاد مانوس بودم. کتابهای زیادی درباره ایشان خواندم و آخر کار رسیدم به کتاب زیباترین روح پرستنده نوشته معلم شهید دکتر شریعتی این شعر را پس از مطالعه آن کتابها سرودم:
 

گرچه تا غارت این باغ نمانده است بسی
بوی گل می رسد از خیمه خاموش کسی

 چه شکوهی است در این خیمه که صد قافله دل
می نوازند به امیـــــد رسیدن جرسی

 دامن خیمه به بالا بزن ای گل که دلم
جز پرستاری درد تو ندارد هوسی

 ای صفای سحری جمع به پیشانی تو
بادپاییم و به گردت نرسیده است کسی

 بر سر دار تمنای تو گل کرد مسیح
یافت از شعله ادراک تو موسی قبسی

 راهی ام کن به تماشای جمالت بگذار
بر سر سفره سیمرغ نشیند مگسی

 چه صمیمی است خدایی که تو یادم دادی!
لطف محض است اگر نیست جز او دادرسی

باز شب آمد و من ماندم و این گریه و نیست
جـز ابوحـمزه توفـانی تو هم نفسی