بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پنج سالگی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، دنیا

سلام
بهشت دل امروز پنج سالش شده. دیگه باید کم کم بره مدرسه. یک کیف کوچولوی رنگی رنگی خریده و همه چیزهایی رو که دوست داره و نمی‌تونه ازشون جدا بشه رو ریخته توش. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیست اما یه مداد می‌گیره دستش و کاغذ رو خط خطی می‌کنه. وقتی می‌پرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  
اوایلش همش گریه می‌کرد و نق می‌زد. بعد که بزرگتر شد فهمید که توی زندگی چیزای دیگه‌ای هم هست. یه روز بردنش بیرون، گردش ... درختا و  خیابونا رو بهش نشون دادند خیلی خوشش اومد. از اون موقع تا حالا دیگه یه جا بند نمی‌شه. دلش می‌گیره اگه یه جا بمونه. الان سه ساله که از خونه اومده بیرون داره دنبال یه تیکه کاغذ می‌گرده. به مادرش گفته هر وقت این تیکه کاغذ رو پیدا کرد بر می‌گرده و بهش کمک می‌کنه.

به روی خودش نمیاره اما خیلی نگران مادرشه. مادرش یه کم مریضه، تنهاست همسایه‌ها اذیتش می‌کنند. حالا که یه کم بزرگتر شده  فهمیده که اون تکه کاغذ نمی‌تونه مادرش رو خوب کنه. همه‌ی بچه‌ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن خلبان بشن اما اون با خودش قرار گذاشته بره بنایی یاد بگیره ...

البته یه کم از بزرگ شدن بدش میاد، می‌ترسه... همه‌ی آدمهای دور و برش وقتی بزرگ می‌شن یه جور دیگه می‌شن. صبح میرن بیرون شب بر‌می‌گردن دیگه باهاش بازی نمی‌کنن، براش جایزه نمی‌خرن. حتی چند روز پیش فهمید که یکی از آدم بزرگا داره دروغ می‌گه! وای!  با خودش گفت الان دماغش دراز می‌شه، اما نشد؟!

 

آدم بزرگا همش دوست دارن بحث فسفی کنن (منظورش فلسفیه! تازه این کلمه رو یاد گرفته) بد اخلاقن،از همه‌چیز ایراد می‌گیرن درباره‌ی همه چیز هم حرف می‌زنن. اما اون دلش می‌خواد بره یه گوشه‌ی خلوت دفتر سفیدش رو باز کنه و خط خطی کنه. اگه ازش بپرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  

پنج سالگی بهشت دل