بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وفق مقررات اقدام شود
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، حسب حال ، ایران

اولین درگیری‌های من با کارهای اداری از دوره‌ی لیسانس در دانشگاه شیراز شروع شد. با چندتا از دوستان گروه فعالی تشکیل داده بودیم و هر سال یکی دو تا کنفرانس دانشجویی یا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردیم. مدتی هم رابط فرهنگی دانشکده با دانشگاه بودم. در این مدت ۳ بار رییس دانشگاه و ۲ بار رییس دانشکده عوض شد و ما با آدمهای زیادی سر وکله زدیم. اصولا وقتی می‌خواهی یک کار تازه بکنی پیش‌فرض مسوولان در ایران این است که این کار امکان‌پذیر نیست چون قانون یا ردیف بودجه برایش وجود ندارد. البته باید یادی کنم از مرحوم دکتر مصطفوی رییس دانشگاه که خیلی انسان مثبتی بود و دختر ایشان هم هم‌رشته‌ای ما بود و وقتی حسابی به بن بست می‌خوردیم مزاحم ایشان می‌شدیم.

از مهرماه سال ۷۷ می‌خواستیم یک جشن هنری همزمان با نیمه‌شعبان برگزار کنیم اینقدر ما را دواندند که شعبان و رمضان و ذی‌القعده و ذی‌الحجه هم گذشت و کم کم داشت تعطیلات نوروز و بعد از آن ماه محرم و صفر می‌رسید و بعد هم که ماه خرداد بود و سالگرد رحلت امام و ایام امتحانات. هفته‌ی دوم اسفند بود که توانستیم رضایت مسوولان را جلب کنیم. حسابی از نیمه‌ی شعبان دور شده بودیم از طرفی بچه‌ها کلی تمرین کرده بودند و مِی خواستیم حتما برنامه اجرا شود. تقویم را باز کردیم و دیدیم تنها مناسبتی که وجود دارد روز درختکاری است! البته توفیقی شد که جشن سبز را با موضوع طبیعت و درختکاری با حضور مسوول سازمان منابع طبیعی برگزار کنیم.

در این سر و کله زدنها وقتی نامه‌ای برای مسوولی می‌بردیم و او می‌خواست دل ما نشکند و از طرفی جرات ریسک کردن هم نداشت پای نامه -خطاب به مسوول مربوطه- می‌نوشت:

 

آقای فلانی... لطفا وفق مقررات اقدام شود.

کاغذبازی اداری- بروکراسی