بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پور سینا (ابن سینا)
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: کتاب ، ابن سینا

امشب سری به کتابفروشی نزدیک خانه زدم. از صبح بی تاب بودم و حوصله ی درس و بحث نداشتم. دلم تشنه بود. دنبال چیزی می‌گشتم که آرامم کند. هزاران کتاب در دهها موضوع مختلف پیش روی توست از داستانهای تخیلی fiction -که باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها در آمریکای شمالی فراوانند- تا انجیل شناسی -که باز هم باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها فراوانند- اما عناوین کتابها مرا فریب نمی‌داد... تا رسیدم به بخش تاریخ آسیا و از آنجا به قفسه‌ی خاورمیانه... کتابی بود که تمام جلدش یک مینیاتور ایرانی بود. بخش دوم کتاب درباره‌ی پور سینا (ابن سینا) بود و در این میان یک جمله از او -درباره‌ی آوارگی ها و خانه به دوشی‌هایش- خواندم که برایم تازه بود:

آنقدر بزرگ شدم که هیچ شهری نتوانست مرا در خود نگه دارد
و آنقدر بهای من بالا رفت که هر خریداری مرا فروخت!

به خانه برگشتم.

پی نوشت:
تصویری که این کتاب از پسر سینا نشان می داد قدری متفاوت با آموخته هایم بود که بیشتر متاثر از سریالی بود که سالها پیش در سیمای ایران نمایش داده شده بود. از جمله نقل می‌کرد که زمانی در همدان مردم بر سرش می‌ریزند تا او را که قرار بود فرمانده سپاه با مدیر عملیات جنگ بشود بکشند (؟). همین طور نوشته بود که پورسینا کتابی درباره‌ی مدیریت نیروهای نظامی ُTroop Management دارد. البته در پایان هم گفته بود که کتاب شفای او پاسخ تمام سوالاتی را که امروزه درباره‌ی خداوند مطرح می‌شود و حتی جوابهای معتقدان به Intelligent Design را  در بر می‌گیرد.