بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام