بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشتهای اتوبوسی (۴)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، ایران ، قیصر امین پور ، شعر خودم

۱- خیلی وقت می‌شود که یادداشت اتوبوسی ننوشته‌ام. معمولا یادداشتهای اتوبوسی را عصر جمعه می‌نوشتم که بزرگراه شلوغ بود. حالا مدتی است استادم اذن فرمودند که سفرهایم را کمترکنم  و  دیگر جمعه ها در تورنتو می‌مانم. روزهای دیگر هم اگر خواب مرا نبرد مشغول قال و مقالات دیگرم. اما امشب که ۵ شنبه شب است هوس نوشتن کردم. هوا تقریبا سرد شده ولی هر از گاهی در این شیب منفی نقطه‌ی تکینی ظاهر می‌شود مثل۴شنبه که هوا تا ۱۵ درجه بالا رفت. ماه اکتبر امسال گرمترین ماه اکتبر تاریخ واترلو بوده. ظاهرا این پدیده‌ی گرمایش جهانی جدی شده و خیلی سر و صدا به پا کرده و حتی وارد دعواهای سیاسی شده. ال گور -معاون کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا- سال گذشته در همین باره فیلم مستندی ساخت به نام یک حقیقت تلخ که بسیار مورد استقبال واقع شده و هم جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد و هم صلح نوبل را. یکی از شعارهای اصلی دموکراتهای آمریکا و لیبرالهای کانادا برای بازپس گیری قدرت از جمهوریخواهان و محافظه کاران تمرکز بر مساله‌ی محیط زیست خواهد بود. شخصا از اینکه محیط زیست دستاویز بازیهای سیاسی شود خوشنود نیستم درست مثل دین ...

۲-خوب... درگذشت قیصر خبر تلخی بود. دیدم استاد هم مرثیه‌ای برای قیصر سروده بودند: مبارک است سفر، رفت این برادر هم... دو بار او را از نزدیک دیده بودم و هر دوبار فرصتی ایجاد شد که شعرهایم مرا هم بشنود. بار اول بهارسال ۷۷ بود در دومین جشنواره‌ی شعر دانشجویی، ۱۹ ساله بودم.  دکترحسنلی –استاد باذوق دانشگاه شیراز- با کلی مصیبت او را راضی کرده بود که به شیراز بیاید. برای ما هم چه خبری از این خوشتر. اتفاقا من آن سالها تا حدی تحت تاثیر قیصر و آینه‌های ناگهانش بودم. بیشتر شعر نو می‌گفتم و شعرهایی از آن دوره دارم که هیچ جا چاپ نشده، حتی در بهشت هم ننوشته‌ام و به همین خاطر خیلی دوستشان دارم. دو تا از آن شعرها را (به نام "و مرد باید باشی" و "مرثیه‌ای برای پایتخت") برای جشنواره فرستادم. می‌خواستم نظر دیگران را هم درباره‌ی کارهایم بدانم (۱). معمولا در این جشنواره ها و مسابقات داوری بر عهده‌ی دو سه شاعر خاص و شناخته شده بود که حق دوستی را خوب رعایت می‌کردند و دراین میان آدمهای گمنامی مثل من که بیرون دایره بودند حداکثر مورد تقدیر هیات داوران واقع می‌شدند...
وقتی فهمیدم قیصر داور جشنواره است بال در آوردم، برای ما آدمهای کوچولو قله‌ی بلندی بود. روز سوم جشنواره دکتر حسنلی مرا دید و گفت که دیشب با قیصر شعرهای تو را می‌خواندیم و بعد حرفهای شیرین دیگری زد که انگیزه پیدا کردم  قیصر را تنها گیر بیاورم و برایش شعر بخوانم. انتظارم چندان طولانی نشد. شعر نویی به نام "خدا دوست صمیمی من است" را برایش خواندم. در قسمتی از شعر به عطار و برخی از عارفان تاخته بودم و به اینکه خدا را که از رگ گردن نزدیک تر است در پشت هفت شهر زندانی کرده‌اند اعتراض کرده بودم. قیصر گفت به فلاسفه فحش بدی اشکال نداره اما ما شاعرها باید هوای عرفا رو داشته باشیم. 
آن سال آخرین باری بود که در جشنواره‌ی شعر دانشجویی شرکت کردم...

۳- بار دومی که قیصر را دیدم  آبان ۷۹ بود. برای ادامه تحصیل به تهران رفته بودم و بین انبوه آجرهای سرخ محصور بودم. بین ملاقات اول و دوم واقعه‌ی هولناکی رخ داده بود. قیصر تصادف کرده بود. یکی از شاگردانش می‌گفت بعد از اینکه دکترایش را با نمره عالی و به راهنمایی ادیب دانشمند دکتر شفیعی کدکنی اخذ کرد، دانشگاه تهران ابتدا او را استخدام نکرد و او برای گذران زندگی  به دانشگاه الزهرا و قزوین می‌رفت. یک بار در همین رفت و آمدها در جاده‌ی شمال تصادف کرد. چند ماه در حالت کما بود. شاعران کشور به پایمردی سید حسن حسینی نامه‌ای به آقای خاتمی نوشتند که " قیصر نور چشم ماست نگذارید خاموش شود" دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد بود خودش به بیمارستان رفت و هزینه ها را-از طرف دولت- تقبل کرد. ظاهرا طحالش را درآوردند و چند عمل دیگر هم رخ داد. بیهوده نبود که حافظ پایش را از شیراز بیرون نگذاشت.  آبان ۷۹ قیصر تازه از بستر بیماری برخاسته بود. در جمع شاعران کشور بودیم و او اولین کسی بود که شعر خواند:
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را ... وقتی نوبت به سید حسن حسینی رسید گفت من غزلی را می‌خوانم که نذر سلامتی قیصر کرده‌ام.

۴- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: در آن دو سال و اندی که در تهران بودم چه کار کردم؟ چیز زیادی یادم نمی‌آید جز جلسات ۷ نفره‌ی عصرهای دوشنبه که از هر دری سخنی می‌گفتیم و آن جلسه‌ی شعر خوانی با قیصر و یک نامه‌ی خیالی ۴ صفحه‌ای- که خیلی دوستش داشتم و همان را هم گم کرده‌ام- و دوستی با جناب ابوالحسن و برادر سیاوش و سید حامد و البته یک استاد راهنمای خوب و... آهان! یادم آمد یک بار هم پیاده تا پارک ساعی رفتم ... چه چیز تهران به من نساخت؟ چه شد که فرار کردم به اهواز و مستعد شدم برای آن همه اتفاقهای شیرین و تلخ؟ اگر دوباره زندگی مرا به سمت تهران و آن آجرهای سرخ ببرد تکلیفم چیست؟ کجای دنیا را برای من ساخته‌اند؟ شهر من کجاست (۲)؟

خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند

پی نوشت:
۱- در آن جشنواره داستان کوتاهی هم داشتم با عنوان "یک ساعت تا باران"  که اولین داستانم بود و در سال ۷۵ نوشته بودمش. شهریار مندنی پور داور مقدماتی بخش داستان بود و اثر مرا هم برای مرحله‌ی نهایی انتخاب کرد. اتفاقا آن روزها مسافر "شرق بنفشه ی" او بودم. با اینکه ساکن شیراز است اما متاسفانه هیچوقت فرصت آشنایی با او برایم فراهم نشد. ای دریغ و حسرت همیشگی!

۲- شعری دارم با همین عنوان:
شهر من کجاست؟
شهر من،
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره 
دشتِ بی بهار

انتظار . . . انتظار

کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
                  سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....