بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کاروان مرگ
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، قیصر امین پور ، شعر خودم

دارم به بیداد شجریان گوش می‌دهم. گاهی مرهم بسیار خوبی است:

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

رفتن قیصر در ۴۸ سالگی با آن همه امید که به آینده ی او بود بدجوری مرا به یاد مرگ انداخته. حس می‌کنم مرگ خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیال می‌کنیم. تا اینجای زندگی ام همیشه به امید آینده بوده‌ام اما چه کسی از فردا خبر دارد؟

دارم شعری به یاد او می‌گویم

روزها زخمی تر از دیروزها
سازها در انحصار سوزها

ردی از خون بر جبین جاده است
کاروان مرگ راه افتاده‌ است...

می‌رسد بانگ درای کاروان
بار باید بست کم کم رهروان

زندگی انگار خوابی بیش نیست
خواب کوتاهی که بی تشویش نیست