بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشتهای اتوبوسی (۳)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، حسب حال ، نوبل

۱- روزهای اول رفت و آمد وقتی صبح سوار اتوبوس می شدم هوا روشن بود وقتی هم به تورنتو رمی گشتم همینطور. حالا طلوع و غروب آفتاب را در اتوبوس می بینم. اتاقم در دانشگاه واترلو پنجره ندارد و در این سه سال، در طی روز چندان متوجه تغییر زمان نمی شدم. من تنها کسی نیستم که هر روز رفت و آمد می کند در همین اتوبوس ۷:۱۵ بامداد دست کم ۵ نفر هستند که هر روز با من بوده اند. بدون اینکه با آنها حرفی زده باشم  در تخیلم برایشان اسمها و داستانهایی ساخته ام مثل: خانم دکتر، آقای مک دونالد، پدربزرگ دانا، پیرزن مرموز و از همه جالب تر آقای مهندس با آن کیف سامسونت سیاه رنگ بزرگش و اصرارش برای نشستن در ردیف اول. لابد فکر می کند در طول این مدت حق آب و گل پیدا کرده شاید هم سند ردیف اول را به اسمش زده اند! یک بار یک دختر چینی، بی خبر از همه جا، ردیف اول را غصب کرده بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آقای مهندس که دیر آمده بود کفری شد، همان سامسونت سیاه رنگ بزرگش را روی صندلی گذاشت طوری که به بدن دختر بخورد و چند بار پشت سر هم گفت:Excuse me!  تا اینکه دختر چینی خودش را جمع و جور کرد و به آقای مهندس جا داد.

۲- دیشب سحر بیدار نشدم و فیض خوردن آخرین سحری را از دست دادم (همین الان فهمیدم کلید اتاقم را هم جا گذاشته ام). دفتر مقام معظم بنده شنبه را عید سعید فطر اعلام کرده و نباید فردا روزه بگیرم حتی اگر لازم باشد به سفر می روم. خوبی جمعه ها این است که ۴ اتوبوس در۴ زمان از دانشگاه واترلو به تورنتو رهسپار می شود و اگر جلسه ام با استادم زود تمام شود با اولین اتوبوس برمی گردم و در خانه ولو می شوم تا وقت افطار. قدری خستگی در تنم مانده از هفته های قبل و محتاج کمی استراحت و تفریحم. دکتر ندوشن در کتاب آزادی مجسمه می نویسد: انسان آمریکایی به دنبال استراحت تن است نه استراحت روح ولی به گمان من جسم آدم هم -که مرکب روح است- آسایش می خواهد، آمریکایی و ایرانی هم ندارد. در این ماه کمی لاغر شدم و اهمیت کمربند را درک کردم. حالا وزنم درست به اندازه ی روز اولی است که به این سرزمین آمدم: شصت و سه کیلو و پانصد گرم با نفس یا به قول دوستی نیم نفس! 

۳- این هفته انتخابات ایالتی برگزار شد و برای اولین بار یک آقای ایرانی الاصل به اسم دکتر رضا مریدی به پارلمان  راه یافت و به قول اینها تاریخ ساخت. جامعه ی مهاجران ایرانی کم کم دارند  در کانادا هویت پیدا می کنند و از این بابت خوشحالم. داشتن نماینده باعث می شود که یک نفر از حق ایرانی ها دفاع کند به ویژه در شرایط فعلی که به دلایلی موقعیت ایران و ایرانی در سطح جهان ضعیف شده و ما دیگر آن قوم تاریخ سازی نیستیم که بر گردن تمدن بشری حق دارد (به نقل از سر هنری کمپل وزیر امورخارجه ی بریتانیا در سال ۱۹۱۹). امیدوارم در ونکوور و مونترال هم ایرانی ها به جنب و جوش بیفتند. شنیده ام که در ایالت کبک یک ایرانی فعالیتهایی دارد. با این روند تند مهاجرت ایرانی ها بعید نیست که تا چند سال دیگر یک درصد جمعیت کانادا ایرانی الاصل باشند.

۴- هفته گذشته خانم دوریس لسینگ که۸۸ سال پیش در ایران متولد شده و ۵ سال بعد از ایران رفته برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و موجب ذوق زدگی مفرط رسانه های دولتی ایران. یکی تیتر زده بود لسینگ نام ایران را به نوبل برد. انگار یادشان رفته که یک برنده ی نوبل هم داریم که ایرانی است و تابعیت ایرانی دارد و در ایران زندگی می کند و بلد است فارسی حرف بزند اما ایراد کارش این است که حرف می زند! اتفاقا امروز صبح در روزنامه‌ی Toronto Star مقاله‌ای درباره‌ی خانم لسینگ می‌خواندم با نمک بود! نوشته بود که وقتی خبر برنده شدن را به او داده‌اند روی پله‌های خانه‌اش نشسته و همانجا با خبرنگاران مصاحبه کرده و گفته برایم خیلی اهمیتی ندارد. نام من دهه‌ها در لیست نامزدهای نوبل ادبیات بوده و چون جایزه‌ی نوبل را نمی‌توان به مرده‌ها داد لابد با خودشان گفته‌اند تا طرف نمرده جایزه را به او بدهیم. خانم لسینگ پیرترین برنده‌ی نوبل ادبیات است.

۵- عید شما مبارک!