بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۴)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بافت قدیمی آلبوکرکی که پیش از این درباره‌ی آن سخن گفتم ترکیبی از خشت و گچ بود و آدم را به یاد معماری شهرهای کویری خودمان می‌انداخت و مثل همه‌ی جاهای توریستی پر از مغازه‌های هدیه و سوغاتی بود. بیشتر چیزهایی که می‌فروختند به فرهنگ سرخپوستها مربوط بود از جمله چاقوهای دست ساز و صنایع دستی سفالی که عمدتا گران بودند. با دو تا از دوستانم که یکی از ژاپن آمده بود و دیگری از لس آنجلس مشغول گشت و گذار بودیم. در همان ابتدا دکتر رماهی یکی از استادهای دانشگاه خودمان را دیدم که آدم معروفی است و دوستانم او را می‌شناختند. ایشان همان استادی هستند که در سفرنامه‌ی سانفرانسیسکو هم یادی از ایشان کرده بودم. هوا گرم و خشک بود حدود ۳۳ درجه که البته برای تیرماه چندان زیاد نیست.

آلبوکرکی

یکی از این مغازه های بافت قدیم آثار هنری می‌فروخت و یک سر و گردن از مغازه‌های دیگر باکلاس تر بود. داشتم از زیبایی مغازه لذت می‌بردم که صاحب مغازه خانم خوش صحبت و مودبی بود سر صحبت را با من و دو دوست دیگرم باز کرد و پرسید شما چینی هستید؟ با تعجب پرسیدم اصلا به قیافه‌ی ما می آید که چینی باشیم؟ با معصومیتی کودکانه عذرخواهی کرد و گفت من امروز از صبح کلی چینی دیده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده؟ برایش توضیح دادم که کنفرانس بزرگی در شهر برگزار می‌شود و حدود ۲۰۰۰ نفر به آلبوکرکی آمده‌اند که طبیعتا تعدادی از آنها چینی و ژاپنی هستند. برایم جالب بود که حضور چند صد تا چینی دموگرافی و قیافه‌ی شهر را عوض کرده بود! وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که دخترش دوستی ایرانی به نام مینا دارد که خیلی دختر خوبی است. از او آدرس یک رستوران خوب را پرسیدیم. رستوران سیزنز (فصلها) را به ما معرفی کرد. رستوران زیبای دو طبقه‌ای بود. ما به بالکن رفتیم تا از هیاهوی بار و آهنگ دور باشیم و از هوای غروب که رو به خنکی گداشته بود لذت ببریم. پیشخدمتهای رستوران همگی دختران رعنایی بودند که لباس یک دست سیاه پوشیده بودند و خیلی هم حاضرجواب بودند. غذای دریایی خوشمزه‌ای خوردم که ۱۳ دلار بیشتر نشد. موقع شام یکی از دوستان دیگر به اسم فرهاد که اهل مشهد بود به ما پیوست. لحظاتی خوش گذشت.

کلیسایی در بافت قدیم بود به نام کلیسای سنت فیلیپ که به نظرم بلندترین ساختمان آنجا بود.

داشتم از دوستانم در صحن کلیسا عکس می‌گرفتم که خانمی با خانواده‌اش وارد کادر شد. یک لحظه نزدیک بود به انگلیسی بگویم مزاحمی وارد کادر شده اما جلوی خودم را گرفتم و به فارسی گفتم: کادر شلوغ شده صبر کنید تا اینها برن... یکدفعه اون خانم برگشت و گفت ببخشید من حواسم نبود (اینها رو به فارسی گفت!) و بعد در مقابل تعجب من خودش رو معرفی کرد و گفت که ایرانیه اما همسر آمریکایی داره. اصلا به ظاهر ایشون نمی آمد که اهل مرز پر گهر خودمون باشند.خلاصه از من نصیحت همیشه مواظب حرف زدنتون باشید و خوب حرف بزنید.