بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه ای به دوست (۶)
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، عرفان ، زندگی در غرب

برادر تپلم محسن عزیز
همین الان که شب قدر است و ملایکه و جناب روح پی در پی در حال تنزل هستند این سطور را خدمت شما می نویسم. متاسفانه اگرچه در دو کشور همسایه ایم اما فاصله ی من و شما به اندازه ی یک قاره است و الا حتما تلاش می کردم که این ایام را با هم باشیم. حقیقتا من هم اینجا تنهایم و یک رفیق همدل که بشود با او دهها کلمه در یک نگاه گفت یافت می نشود. دوستان همه ماشاءالله عاقل شده اند و تا شعر می خوانی می گویند اینها شعر است و تا حدیث می خوانی می گویند سندش کو و تا قرآن می خوانی می گویند باید به تفسیر معتبر رجوع کرد.


همه گرفتار قال اند و اهل حالی پیدا نیست. به یاد آن شب شمال افتاده ام درست ۵ روز قبل از آمدنم به سرزمین برف که در بابلسر بودم و با عزیزترین دوست شاعرم و شاعرترین دوست عزیزم در ساحل بابلسر آنقدر شعر خواندیم که عصر، غروب شد و غروب، شب شد.

 یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

باور کن ماههاست که برای کسی –جز همسفرم و همنوردت- شعر نخوانده ام و دارم از یاد می برم که روزی این تاج خار را بر سرم نهادند و

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا

ذوق آدم کور می شود در این کویر بی مستمع.

این روزها اگرچه بر تو سخت می گذرد اما بسیار قدرش را بدان. من هم تجربه ی این روزهای تازه واردی را دارم و با یقین به تو می گویم که فاصله ی تو با آسمان دو انگشت بیش نیست و اگر شنوا باشی استجابت را در پس هر دعایت خواهی شنید. اگر دلتنگی به تو هجوم آورد تنها نگاهی به آسمان کن ........ اگر اشک در چشمانت حلقه نزد مرا بر دار کن

جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!

از این روزهای تنهایی خوب لذت ببر که به زودی گرداگرد تو شلوغ خواهد شد و در آشفته بازاری از عرب و عجم و چینی و هندی و مکزیکی غرق خواهی شد.