بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت‌های اتوبوسی ۲
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، شعر معاصر

۱- دیروز یک پسر هندی بغل دستم بود. به اندازه‌ی همه‌ی این چندماه رفت و آمد با هم حرف زدیم. اهل دهلی نو بود و مدتی هم در نیویورک زندگی کرده بود. حالا به واترآباد آمده بود تا فوق لیسانس مهندسی مدیریت بخواند٬ گرایش تازه ای که امسال تاسیس شده. از زندگی در مرکز شهر و آپارتمان نشینی خوشش می‌آمد با هم قدری در مرکز شهر تورنتو قدم زدیم. گفت شما به این می‌گویید مرکز شهر؟ به این جمعیت می گویید شلوغ؟ گفتم تو از شهر ۳۰ ملیونی به شهر۳ ملیونی آمده‌ای و حق داری تعجب کنی. یکی از دوستانم که در ژاپن درس می‌خواند به اینجای دنیا آمد بود. همه چیز به نظرش پهن و بزرگ جلوه می‌کرد. مثلا خیابانهای عادی را که می‌دید می پرسید اینها بزرگراه هستند؟ یا تعجب می‌کرد که چرا اینقدر پیاده روهای شما پت و پهن هستند؟

۲- به دوست هندی‌ام می‌گفتم. هند در ادبیات ایران سرزمین رازها و شگفتی هاست سرزمین طوطی و شکر. می‌گویند مردی در پی عمر جاودانه بود از حکیمی پرسید راز جاودانگی چیست؟ حکیم گفت: به هند برو درخت زندگی را پیدا کن و از میوه ی آن بخور. مرد شال و کلاه کرد راه افتاد و به هر شهری می رفت سراغ داناترین مرد آن شهر را می‌گرفت تا ادامه‌ی راه را از او بپرسد. روزها و ماهها سپری شدند تا اینکه مرد به هند رسید و به جایی رفت که گمان می‌کرد درخت زندگی آنجاست اما از دار و درخت اثری نبود. مرد حیران و پرسان در جستجوی درخت بود که پیرمردی را دید و داستان خودش را برایش تعریف کرد. پیر گفت: درخت زندگی همان درخت دانایی است تو در این مسافرت طولانی آبدیده شده ای و با دانایان هم صحبت شده ایی و هر که دانا شد جاودانه می شود.

۳- هفته‌ی گذشته استاد محمد خلیل جمالی پیر شاعران شیراز درگذشت. خدا رحمتش کند بر گردن بسیاری از ما حق استادی داشت. یک روز پنچ شنبه 14 سال قبل در انجمن دلگشای شیراز شعر تازه ای را که سروده بودم برایش می‌خواندم:

گاه گاهی که می آیی از دور
می شود چشمهایم پر از نور
دست و پا می زنم بیقرارم
مثل ماهی که افتاده در تور...

خوب گوش می‌داد تا اینکه رسیدم به بیت آخر:

آشنایی تو را می‌شناسم
مثل یک سیب یک خوشه انگور

زد زیر خنده٬ گفت باید می‌گفتی:

آشنایی تو را می خورم من
مثل یک سیب یک خوشه انگور

۴- مرا خلیل شفیعی به انجمن آورد و آن روزها (سالهای۷۱-۷۳) انجمن دلگشا بهترین انجمن شیراز بود. جمالی هم پیر انجمن بود. پیرمرد کوتاه قد ریش سفیدی که چشمهایش فدری ضعیف بود به همین دلیل شعرهایش را با قلم نی روی کاغذ می‌نوشت. به شاعران جوان روحیه می‌داد و اگر در جلسات انجمن شاعر با سابقه‌ای به شاعر جوانی حمله می‌کرد یا نقد تندی می‌کرد فورا فضا را تلطیف می‌کرد. بعد به علت برخی زیاده خواهی ها و کم تحملی ها که در ذات ما شاعران است انجمن رونق خودش را از دست داد و جمالی را هم خانه نشین کردند. بعد از آن دیگر سالی یک بار در شب شعر عاشورا جمالی را می دیدم. شعرهایی که از جمالی در ذهن دارم غالبا آنهایی است که با صدای خودش شنیده‌ام. این شعر که به نظرم بسیار زیباست از اوست:

آبشار از کمر کوه فرو می‌ریزد؟
یا که از سر به سر دوش تو مو می‌ریزد

و این شعر

پیراهن سپیده به تن دارم
حال و هوای صبح شدن دارم