بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شاعری از کویر
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر

برخی آدمها هستند که به مقام آرامش رسیده‌اند. این آرامش در سکوتشان٬ در لبخندشان در لحن آرام صدایشان و در بی‌ اعتنایی‌اشان به هیاهوی این بازار دل‌آزار هویداست. روی زمین کنار دست تو می‌نشینند با تو سلام و علیک می‌کنند و آنقدر متواضعند که اگر اختلاف سن و سال نباشد خیال می‌کنی که هم‌کلاسی تو در دبستان روزگارند غافل از اینکه استاد دانشگاه آگاهی‌اند.

امروز در سایت ها خواندم که استاد محمد حسین بهجتی (شفق) به رحمت خدا رفته‌اند. چند سال قبل هم این خبر را شنیده بودم اما بعد که با اردکان یزد (محل سکونت ایشان) تماس گرفتیم گفتند که برادر ایشان مرحوم شده و روزنامه‌ها محمد حسن را با محمد حسین اشتباه کرده‌اند. اما این بار خبر راست بود.

ما در ایران دو شاعر با تخلص شفق داشتیم. یکی آقای محمدجواد غفورزاده که اهل مشهد و شاعر مشهورتری هستند و آقای محمد حسین بهجتی که ایشان همان شاعری بودند که شعر معروف هرچه که بیند دیده خدایش آفریده را سروده‌اند. چند بار توفیق داشتم که در شب شعرها ایشان را ببینم. سه یا چهار بار در شیراز٬ دو بار در یزد و دو بار هم در تهران.

یک بار که ایشان را در شیراز دیدم سال ۷۳ بود. استاد مشغول سرودن شعر بود. روی زمین دراز کشیده بود سرش روی بالش بود و مثل کسی که خوابیده روزنامه می‌خواند کاغذی در دست داشت و بیت هایی را که می‌سرود روی کاغذ می‌نوشت. این شعر که در هشتمین یادواره‌ی شب شعر عاشورا با موضوع حبیب بن مظاهر به چاپ رسیده محصول آن لحظات است:

بُوَد ز لطف سحر بیشتر صفای حبیب
شکفته آتش صد نی ز ناله های حبیب

کسانی که آن مرحوم را می‌شناختند٬ سلامت نفس و اخلاق نیکویش را تحسین می‌کردند. با اینکه در علوم نقلی و عقلی دانش فراوانی داشت (و من با چشم خودم دیده‌ام که بزرگان کشور چگونه به ایشان ادای احترام می‌کردند) گوشه‌ نشینی در کویر یزد را به قیل و فال مدرسه ترجیح داده بود. شعرهای لطیف و ساده‌ی ایشان بیشتر مضمون مذهبی داشت. یکی از شعرهایی که بسیار به دلم نشست حکایت امام سجاد در خانه‌ی کعبه بود که به شعر درآورده بود. هرچه روی وب گشتم این شعر پیدا نشد و فقط این ۳ بیت را دیدم:

در رضای دوست گم کردم رضای خویش را
غم به یم پیوست و کرد افزون بهای خویش را
شستشو دادم سحرها چهره را در موج اشک
یافت جان تیره ام از نو صفای خویش را
ای پناه بی کسان تنها تویی دمساز من
با تو گویم دردهای جانگداز خویش را

 

استاد بهجتی شفق

زندگی نامه استاد شفق