بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مرحوم پدربزرگ
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، طنز

از کرامات مرحوم پدربزرگ توانایی عجیب او در ساختن کلمه‌ها و ترکیبهای تازه بود. مثلا وقتی می‌خواست داستان جالبی برایم تعریف کند می‌گفت: بشین تا یه قصه‌ی هسته شیرین برات تعریف کنم. به رانندهای تاکسی می‌گفت: قوم بنی هندل که اشاره‌ای بود به ماشین‌های هندلی که جد ماشین های امروزی بودند. رادیوی کوچک سه موجی داشت که هرشب اخبار شبانگاهی بی‌بی‌سی را با آن می‌شنید. با آن سن و سالش بسیار پیگیر سیاست بود. به مادر بزرگم می‌گفت مادام تاچر(۱)  و وقتی که تاچر از قدرت کناره‌گیری کرد به او می‌گفت بی‌بی نظیر بوتو! (۲و۳) دعواهای طنز آلود او با مادربزرگ اسباب انبساط خاطر ما بود.

بعد از درگذشت مادربزرگ عمر چندانی نکرد، تقریبا ۹ ماه٬ و این مدت مهمان ما بود. چون جهرمی ها بادمجان خیلی دوست دارند مادرم سعی می‌کرد غذاهایی برایش بپزد که در آن بادمجان به کار رفته باشد مثل خورشت بادمجان٬ کشک و بادمجان٬ حلیم بادمجان و ...
شهریور ماه سال ۷۸ بود من می‌خواستم به مشهد بروم. مرا صدا زد و گفت (باور کنید کلماتش و لحنش در ذهنم حک شده‌اند) : محمد آقا! به سلامتی داری می‌ری مشهد؟ هر وقت وارد مشهد شدی و گلدسته و گنبد امام رضا رو دیدی یه دعایی برای من بکن بلکه از محاصره‌ی بادمجون نجات پیدا کنم!

پی‌نوشت:

(۱) مارگارت تاچر تنها نخست وزیر زن انگلیس بوده که از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ بالاترین مقام سیاسی جزیره بود. به او بانوی آهنین می‌گفتند.

(۲) ما به مادربزرگ می‌گفتیم بی‌بی.

(۳) بی‌نظیر بوتو در سالهای ۱۹۸۸ و ۱۹۹۳ در پاکستان به قدرت رسید. او اولین نخست وزیر زن در یک کشور اسلامی بود.