بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

صدای اذان
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حج

همین چند لحظه پیش دوست عزیزی زنگ زد. می‌دانید کجا بود؟ پشت مقام ابراهیم. داشتیم صحبت می‌کردیم که اذان صبح را گفتند و من صدای اذان را از مسجدالحرام به صورت زنده می‌شنیدم.

یادم می آید خودم هم درست همین روزها به زیارت خانه ی دوست رفتم. و اگر  تقویم ها راست بگویند درست ده سال پیش بود. آن روزها دنیا ساده تر بود و من هم سبکبارتر بودم. از این همه دویدن و محو مقالات شدن خبری نبود. حالا در سرزمینی هستم که از «ذکر» خالی است و  بهشت غفلت است. آدمهای اینجا عمق ندارند و چنگی به دل نمی زنند و عمریست دل بریده ام از باغهایشان بویی نمی دهند اگر خار اگر گل اند. همه ی مراسم حج و دیار خانه ی کعبه و مشاهد شریفه یک سو و سبکباری پوشیدن احرام در مسجد شجره یک سو.  و دریغ و درد که این سبکباری که پیام اصلی حج است در هیاهوی بازار و فشارهای طواف گم شده است.

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه