بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

این شعر را در لابه لای یادداشت های قدیمی‌ام پیدا کردم. باید ۱۱ ساله شده باشد!

عالمی غرق است در عصیان ناپیدای ما
صد نیستان را به آتش می‌کشاند نای ما

دست در دست جنون داریم و پا در راه دل
هر که دل در سینه دارد می‌شود شیدای ما

هرکجا رنگی از آن یار است آنجا می‌رویم
تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما

در نفسهامان طنین نام مستی‌زای اوست
جذبه‌ی او جای خون جاریست در رگهای ما ....

بیابان