بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت‌های اتوبوسی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، حسب حال

مدتی است که ۴ روز در هفته بین تورنتو و واترلو رفت و آمد می‌کنم. وقتی خبر نقل مکانم را جداگانه به استادان راهنمایم گفتم یکی از آنها که بیگانه بود گفت۲ یا ۳ روز در هفته بیایی کافیست و استاد دیگرم که آشنا بود گفت لازم است هر 5 روز هفته بیایی. من هم از آنجا که دانشجوی مهندسی‌ام و مهندسی یعنی یافتن بهترین تقریب برای حل مساله، ۴ روز در هفته مجموعا معادل ۱۰۰۰ کیلومتر رفت و آمد می‌کنم.

این آمد و شد الان که هوا خوب است و سر مردم آزاری ندارد حدود ۴ ساعت در روز وقت مرا می‌گیرد. خودم را به انواع وسایل مجهز کرده‌ام تا عمر گرانمایه بیهوده از دست نرود. چند روز پیش دوستی در اتوبوس با من همسفر شد. ظاهرا در مسیر ترمینال مرا دیده و از پشت صدا زده بود و من که هدفون در گوشم بود و به داستان‌گوی آمریکایی(۱) گوش می‌دادم صدایش را نشنیده بودم. سوار اتوبوس که شد تازه او را دیدم. اول از هم جدا بودیم تا اینکه بغل دستی‌اش را بلند کرد و مرا دعوت کرد. این کار خیلی دل و جرأت می‌خواهد از بس که این تورنتویی ها سردمزاج و گوشه گیر و کم حرفند.

دوستم داستان صدا زدنش را گفت و با کنایه اشاره کرد به مطلبی که مدتی پیش در بهشت‌دل نوشته بودم و نسل جوان آمریکای شمالی را نسل هدفون نامیده بودم(۲) و می‌گفت دیگر به جوانهای بیچاره گیر نده. این دوست که به بنده بسیار لطف دارد زمانی در واترآباد همسایه‌ی ما بود و گاه می‌شد که موقع رفتن به خانه در اتوبوس خط ۸ هم‌مسیر می‌شدیم. یک دیوان حافظ کوچک در کوله پشتی‌اش داشت که فورا در می‌آورد٬ غزلی را که علامت زده بود باز می‌کرد و سوالاتی که داشت می پرسید. آن روز هم تا دانشگاه با هم گپ زدیم و از هر دری سخنی گفتیم.

حالا که ساعت ۸ عصر است و در اتوبوس -به سوی تورنتو- این سطور را تایپ می‌کنم رنگین کمان بسیار بزرگی در سمت راست جاده شکل گرفته. مدتی سعی کردم با گوشی همراهم از آن عکس بگیرم اما این دوربین ۱ مگا پیکسلی از این عرضه ها ندارد.

من گدا و تمنای وصل او ؟ هیهات !
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

آخرین وسیله ای که برای گذران این سفرهای روزانه به آن مجهز شدم٬ کتاب است و دلیل به ذوق آمدن امروزم علاوه بر غوغای باران و تماشای رنگین کمان، کتابی است از استاد ندوشن که هم اکنون در دست دارم و درباره‌ی آن به زودی خواهم نوشت. البته امیدوارم این وعده مثل شرح مطرب مهتاب رو و پاسخ به استفتائات برادر سیاوش، مشمول مرور زمان نشود.

و الان که این سطور پایانی را می نویسم به حومه‌ی تورنتو رسیده‌ام و مثل اسب باران می‌بارد و من نه چتر دارم نه کاپشن و از همه‌ی شما حلالیت می‌طلبم و از خدای احد و واحد می‌خواهم که مرا تا نوشتن شرح مطرب مهتاب رو زنده بدارد(۳) و در دل لیلی بیندازد که بر مجنون گذار آرد و چتری را که یکشنبه در خیابان یانگ به قیمت 4 دلار خریدیم و دوشنبه گم کردیم پیدا کند و با خودش بیاورد...

 

پی نوشت:

(۱) American Storyteller. آقای نلسون لور که وبسایت جالبی دارد و  ۴۰۰ داستان کوتاه را با صدای خودش در آنجا قرار داده که استفاده از آنها برای تقویت Listening بسیار مفید است. لینک

(۲) این مطلب مورد اشاره را شنبه ۱۳ آبان ۸۵ در بخش سوم سفرنامه ادمونتون٬ شهر آفتاب نوشته بودم.

(۳) البته این حداقل خواهش من از «کریم» است و می دانم که با کریمان کارها دشوار نیست!