بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آش دهن سوزی نبود
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

دیدمش آش دهن سوزی نبود

آن خیال و خواب هر روزی نبود

دیدمش سودی به حال من نداشت

بهره‌ای از عشق این آهن نداشت

کاش می‌پرسید آهنگ تو چیست؟

شادی افروز دل تنگ تو چیست؟

من نمی‌گویم شکوفایم نکرد

باغ گل بودم تماشایم نکرد

قسمتم از دیدنش غم بود و قهر

شهد را در کام من می‌کرد زهر

درجهالت تیغ صیقل خورده بود

اتٌحاد رنگهای مرده بود

شیشه صبرم شکست از سنگ او

من سلاح انداختم در جنگ او

نیمه مردان ریاکار زمین

مارها دارند در هر آستین

می‌‌روم این خانه بی خورشید باد

می‌گریزم سالتان بی‌عید باد