بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

رسیدم به هاوایی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

روز یکشنبه ساعت 8 شب به وقت محلی وارد هانولولو شدم. هاوایی 6 ساعت با تورنتو اختلاف زمان دارد بیش از 20 ساعت بود که نخوابیده بودم. اما اشتیاق دیدن شهرمرا از هتل بیرون آورد. هیچ وقت آرزوی دیدن هاوایی را نداشتم برای من چندان دست یافتنی نبود.

خیابانی را گرفتم و ادامه دادم شاید 5 دقیقه بیشتر راه نرفتم که دریا را دیدم. دریا مرا صدا زده بود و بی اختیار به سراغش آمده بودم. به یاد این شعر بهمنی افتاده بودم

 

دریا صدا که می زندم وقت رفتن است ...

 

تا به خودم آمدم 2 ساعت گذشته بود و من به ساحل وایکی کی رسیده بودم.

 

شهر امن است و پر از ژاپنی هایی است که سیگار می‌کشند و آرایش می‌کنند و پر از درختان عجیب و پرنده‌های رنگارنگ.

 

 

 

 

 

 

 

wave surfing

 

امیدوارم فردا عصر بتوانم گشتی در شهر و ساحل بزنم. اینجا موج سواری خیلی طرفدار دارد.

 

الان ۳ بامداد است. داشتم روی مقاله‌ام کار می‌کردم. امروز ساعت ۱۰ ارایه‌ی مقاله دارم. دیروز یکی از دوستان قدیمی‌ام در دانشگاه شیراز را پیدا کردم. او اصلا نمی‌دانست من به کانادا آمده‌ام تا اینکه اسم مرا در برنامه‌ی کنفرانس می‌بیند. از قضا زمان مقاله‌ها‌ی ما پشت سر هم است. چندتا از دوستان دانشگاه میشیگان را هم دیدم. بچه‌های یو سی ال ای امسال نیامده‌اند. تعداد ایرانی ها کم شده!