بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دوباره سفر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال ، آمریکا و کانادا

در فرودگاه تورنتو هستم. اگر خدا قبول کند عازم هاوایی هستم. از اینجا به شیکاگو می روم از شیکاگو به سن فرانسیسکو و از آنجا به هانولولو.

 

صبح خواب ماندم . در ده دقیقه هرچه را به ذهنم رسید در کوله پشتی انداختم. تا فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده بنگلادشی بود و اسمش رحمان. 40 دلار گرفت و به اندازه ی 80 دلار حرف زد.

 

یک ساعت و 15 دقیقه در بازرسی گمرک آمریکا معطل شدم. روز به روز بدتر می شوند. تنها 2 افسر داشتند. یکی از آنها آدم بسیار چاقی بود که مرا به یاد شعری از ایرج میرزا یا دهخدا انداخت : شکم و سینه در سرش مدغم.

 

پشت سرش تابلویی بود که نوشته بود : ما (افسران گمرک)  مرز اول دفاع از آمریکا هستیم . ما ورزیده و حرفه ای هستیم ... خنده ام گرفت. آن دیگری بانوی وجیه المنظری بود. سروکار من هم با این سیمین بت سنگین دل افتاد. معلوم بود قیافه‌ام خیلی بی حوصله بود چون دوبار عذرخواهی کرد و مثل دفعه قبل که به آمریکا رفتم٬ سوال پیچم نکرد.

 

 

 دوباره در سفرم. همه‌ی زندگی‌ام یک کوله‌پشتی جمع و جور است که روی دوشم می‌اندازم و به هرکجا که می‌خواهم می‌روم.