بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

این دل شوریده حالش به شود
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، انسان

امشب داشتم با دوست عزیزی این غزل معروف خواجه را زمزمه می‌کردم:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن(۱)
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

این غزل از امیدبخش‌ترین شعرهایی است که می‌شناسم و در یاد دارم و بسیار به انسان انگیزه و روحیه می‌دهد:

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب...

عمر ما انسانها بسیار کوتاه است و صبر ما از آن هم کمتر. گاهی لازم است به اندازه‌ی چند نسل زمان بگذرد تا اتفاقی که منتظر آنیم و هدف بزرگ ماست رخ بدهد. در مقیاس کوچکتر بسیاری از ما با وزش هر باد ناملایم زیرورو می‌شویم٬ به هم می‌ریزیم٬ خلق و خویمان تنگ می‌شود و ... خیال می‌کنیم که دنیا به آخر رسیده اما جریان ناایستای زندگی در حرکت است و باید با امید و استقامت به پیش رفت.

گاهی یقین می‌کنم که مردم ما و نسل ما بسیار محتاج به امید و پایداری هستند:

دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

-------------------------

(۱) مصراع اول این بیت مطابق نسخه‌ی استاد نیساری نقل شده است .در نسخه‌ی غنی و قزوینی می‌گوید : ای دل شوریده حالت به شود... به عقیده‌ی من با توجه به مصراع دوم روایت نیساری صحیح تر و زیباتر است.