بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

در همسایگی خیابان یانگ
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

بازی شیرین زندگی مرا به همسایگی خیابان یانگ آورد٬ در طبقه‌ی ۱۲ یک آپارتمان ۲۰ طبقه که در محاصره‌ی ۳ برج سی و چند طبقه است و آرزو می‌کنم که هیچ وقت چهارمین برج را نسازند تا صحنه‌ی زیبای غروب را از دست ندهم. و هر روز از این بالا جرثقیلی را می‌بینم که دلم را می‌لرزاند.

زنجیره‌ی اتفاقات آنقدر سریع و بی‌مقدمه رخ دادند که فرصتی برای تحلیل آنها  باقی نماند چه رسد به نوشتن. قایق خودم را به نسیم زندگی سپردم تا مرا به هرجا که می‌خواهد ببرد و تا به حال که همه چیز به خوبی و راحتی پیش رفته.

نمی‌دانم باید این رخداد -آمدنم از واترآباد به تورنتو- را یک هجرت تازه بنامم یا نه؟ چهارمین هجرت من؟ از یک طرف تا اتمام درسم باید به واترلو رفت و آمد کنم پس هنوز از منزلگاه قبلی جدا نشده‌ام و از طرف دیگر مختصات زندگی جدید من در چهارمین شهر آمریکای شمالی -دست کم از بعد ارتفاع -  آنقدر با زندگی قبلی متفاوت است که نمی‌توانم وقوع یک تغییر یا جهش بلند را انکار کنم.

این چندماه آخر خسته شده بودم. زندگی در واترآباد با همه‌ی خوبی‌هایش برایم یکنواخت شده بود. همه را سرگرم زندگی خود می‌دیدم و بی‌خبر از تو. با اینکه هیچ‌وقت از کسی توقعی نداشتم... و ممنونم از دوستان نزدیکم که مثل همیشه مرا به یاد این جمله‌ی سعدی انداختند که : « برادر هم دوست به» ... فکر می‌کنم چقدر دشوار است در جامعه‌ی ایرانیان طرحی نو درانداختن و چقدر آسان است بی سر و صدا رفتن.

برای من که چندسالی -به جز ایام سفر-  از زندگی پر سر و صدای شهری دور بوده‌ام فعلا محیط تازه‌ام (در مرکز شهر) جذاب است. در فاصله‌ی اندکی از خانه٬ انواع فروشگاههای معروف را می‌توان یافت طوری که حتی نیازی به ماشین نداری. جریان ناایستای انسانها که در پیاده‌روی خیابان یانگ و بلور و بی به دنبال سرنوشتشان راه می‌روند٬ تنوع مغازه‌ها و رستورانها٬ و در یک کلام موج زندگی را می‌بینم و لذت می‌برم... تا ببینم بازی بعدی زندگی چیست؟