بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شهر من کجاست؟
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

شهر من کجاست؟
شهر من
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه‌ ام
باغ بی پرنده
موج بی کناره
دشت بی بهار
انتظار . . . انتظار
کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت
یک وجب پریدن از
سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ

حلقه‌ های پای بندی‌ام
مارهای روی شانه منند
کاوه‌ای بساز ای جناب کادحٌ الیه
این نیاز سربه زیر را بگیر
جراتی برای ماجرا شدن ببخش

پلکهای من
زیر بار خستگی شکسته اند
خواب باش
ای شب کویرهای پرستاره
آفتاب باش

تهران - ۲۹ آبان ۱۳۸۱