بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفر به جهرم
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال

دیروز پس از سالها به جهرم رفتم. جهرم را نگین سبز فارس می نامند. مرکبات جهرم به ویژه لیمو و پرتقال آن بسیار معروفند. انواع منحصر به فرد خرما در جهرم تولید می شود که بر خلاف خرماهای بم و خشت، عسلی یا قهوه ای رنگ هستند و آبدارترند. کودک که بودم بزرگترها می گفتند خرمای شاهانی جهرم بهترین خرمای ایران است. میوه ی این نوع خرما بلند است و پوست نارکی دارد. غیر از خرمای شاهانی، خرمای گیوانی، قصب (خشخاشی) و تورز tovarz هم از دیگر انواع خرمای جهرمند. تورز خرمای بسیار کوچکی است به اندازه ی یک بند انگشت. جهرمی ها خرما را با ماست می خورند که غذای کاملی است و طبع سرد و گرم را به هم می آمیزد.

 

غیر از اینها که گفتم گونه ی خاصی از کاهو در جهرم می روید که برگهای بلند و بسیار سبزی دارد. نوعی از بادمجان هم مخصوص جهرم است که کشیده و بلند است. این نوع بادمجان بسیار خوشمزه است و به صورت خام هم مصرف می شود. اگرچه خورشت یا مسمای آن هم بسیار لذیذ است.

 

جمعه صبح با مادر و محمود – همسر خواهرم- به سمت جهرم راه افتادیم. فاصله ی جهرم با شیراز 185 کیلومتر است و نقریبا 2ساعت و نیم طول می کشد. از سرسبزی جاده معلوم بود که امسال باران خوبی باریده. بزرگترین شهر در طول راه خفر است که 100 کیلومتر با شیراز فاصله دارد. تقریبا از شیراز تا خفر یکسره باغ و مزرعه است. رودخانه قره آغاج هم به موازات جاده باغها و مزارع را سیراب می کند. اخیرا سد یا بهتر بگویم بندی هم بر روی آن ساخته اند.

 در جهرم به دیدار قوم و خویشهای پدری رفتم. بعد از چند سال عموی بزرگ عمه و عموی کوچک را دیدم. عموی بزرگ از دیدار من بسیار خوشحال شد اگرچه حال خوشی نداشت. می گفت شاید این آخرین بار باشد... پسرعموی کوچکم که همنام من است والبته 14 سال کوچکتر جز مشتریهای بهشت دل بود.

 به محله ی پدربزرگ معروفم هم سر زدم. سال 66 که به خاطر بمباران مدارس شیراز تعطیل شد وسط سال تحصیلی به جهرم رفتم و چند ماهی با پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کردم. اسم دبستان ما قائم مقام بود و معلم ما هم آقای فروتن بود. از رفقای آن کلاس فقط از کورش خبر دارم که او هم مثل من از شیراز آمده بود و بعدها وارد دانشکده ی مهندسی شیراز شد. دوستی داشتم به اسم امیر صحرائیان که زیاد به خانه اش می رفتم و با هم درس می خواندیم. خیلی دوست دارم یم بار دیگر او را ببینم.

 

بیشتر مغازه دارهایی که من می شناختم یا مرحوم شده اند یا زمین گیر: حاج صبور عطار، عبدالعلی خیاط،  میرزا خلیل، آقای ممتاز که سر فلکه ی مصلی لوازم التحریری داشت، جواد بستنی بند، حبیب سبزی فروش و ...

 عصر با محمود به غار سنگتراشان که در گویش محلی سنگ اشکن می گویند رفتیم. سنگهای کوه را به مرور سالها بریده اند و حالا غار بسیار بزرگی بوجود آمده که با ماشین می توان وارد آن شد. کف غار بسیار صاف است و هوای خنکی دارد.

 شب به مسجد امام حسین رفتم.مسجد پر از جوانان بود و نوجوان خوش صدایی مکبر بود. بعد از نماز سوره های حشر و فجر را بین نمازگزاران توزیع کردند و قاری خوش صدایی این سوره ها را تلاوت کرد.

 شب مهتاب بر بالای جاده می تابید.