بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وفاداری
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سعدی ، عاشقانه ، شعر کلاسیک

داشتم یکی از غزلهای سعدی را برای بار چندم می‌خواندم. زیبایی های این غزل و بیان ساده و شیوای سعدی مرا بر سر ذوق آورد که چند خطی درباره‌ی این شعر بنویسم.

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

یعنی آنقدر گرفتار موی تو هستم و با بوی تو مست شده‌ام که دیگر از هر چه در دو عالم ماده و معنا می‌گذرد خبری ندارم.

دو واژه‌ی موی و بوی با مشابهت موسیقیایی که دارند مرکز ثقل مصراع اول هستند. ضمن اینکه آشفتگی با موی و مست شدن با بوی تناسب دارند هر دو وابسته به جسم و از آثار آن هستند و خود آن نیستند به زبان ساده یعنی من با آثار تو مست و از جهان بی خبر شده‌ام چه برسد به اینکه خودت هم باشی

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

یعنی چشمان من کس دیگری را نمی‌بینند زیرا دوست من همه‌ی بتها را شکسته است.

اوج هنر سعدی در انتخاب کلمه‌ی خلیل است که ایهام دارد یعنی هم می‌تواند به معنای دوست باشد و هم ابراهیم بت شکن. می‌گوید دلبران و زیبارویان دیگر در مقایسه با تو مثل مجسمه‌ای بی جان هستند. این بیت تلمیح دارد به داستان ابراهیم در قرآن.

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
یعنی خیال تو خواب را از چشم من ربوده است

مصراع دوم به خودی خود تمثیل است و زیباست اما در مقایسه با مصراع اول بسیار زیباتر می‌شود. در سرای استعاره برای چشم است و منظور از آشنا خیال دوست.

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

هر اسیری دنبال آزادی است اما من نمی‌خواهم از کمند عشق تو رها شوم

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

بیشتر بیتهای این غزل بیانگر وفاداری شاعر در عشق است. عاشق راستین دست از دلدار خویش نمی شوید و با هر باد ناموافقی از جای نمی جنبد.

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

کسی که در بامداد آفرینش شراب عشق تو را خورده باشد در شام قیامت به هوش می‌آید

زیبایی این بیت برای استفاده‌ی مناسب از تضاد است. در قدیم زمان را بر اساس وقت نمازهای ۵ گانه می‌سنحیدند و تقسیم می‌کردند. پس نماز شام آخرین وقت شبانه روز را شامل می‌شود. الست روزی است که خداوند از همه پیمان گرفت و کنایه برای ابتدای زمان است. پس سعدی شام را در مقابل بامداد و قیامت را در مقابل الست می آورد. او برای نشان دادن شدت وفاداری و گیرایی عشق دو نهایت را در مقابل هم قرار می‌دهد.

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

دیگران به خویشتن مشغولند اما من تنها به تو می‌نگرم. جماعت از شراب مست می‌شوند اما آگاهان از آنکه شراب می‌گرداند.

این بیت را بسیار دوست دارم و زیاد زمزمه می‌کنم و خوب می‌دانم که معاشرانم به قدر من لذت نمی‌برند! شاعر٬ نشان می‌دهد که دنبال چیز دیگری است و در دلدار خود اصالتی را یافته که در بتهای آزری نیست. با اینکه شراب هم از دست ساقی می‌رسد تنها بهانه‌ایست برای دیدن او. به یاد شعر دیگری از سعدی می‌افتم:

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام خوبان فراوان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

بیت آخر نشانگر شیرین سخنی و ذکاوت سعدی است. می گوید: اگر چه بردن نام تو زیبا و دلنشین است اما دلم نمی آید در این شعر نام تو را ببرم. زیرا شعر مرا مردم دست به دست خواهند برد و دلم نمی خواهد نام تو در دست این و آن باشد!